بگذار بوسه بوسه بمیرم
بگذار بوسه بوسه بمیرم
گونه هایی را که با گندمزاران
سرود می خوانند
وچشمهایی را که میگویند:
سیاه وسپید برابرند.
بگذار شعله شعله کبود شوم
نه به سرخاب صورتک این پتیارگان
که به خون خند اناری که تو درمشت داری
- وقتی جل پاره ی جهازت
بر دوش شکسته ی مردان فراز می آید-
نه!
نخواه از آفتاب بگویم
وخورشیدی که گدازه های ظلمت
درچشمانش قل میزند
بگذار دهانم
مقبره ی خاموش ستارگانی باشد
که بامدادشان به تیغ خورشید گردن زدند!
آه نازنین!
باید که در هوای رهایی هم آوا شویم
وقتی زنجیر پای تو
با مهره های گردن من
پرچ می شود!
آن چه می خوانید دلسروده های شاعرپیشه ای است خراسانزاد، در ایستگاه سی و هشتم زندگی و بی هیچ ادعایی.