این هم یک غزل:
بنشان مرا در سایه ی نارنج و لیموها
در خلوت بادام چشم بچه آهوها
ترکیب بشکوهی است گیلاس لبان تو
با جوهر خون من و نقش قلم موها
وقتی تنت را می سپاری دست موج آب
کف کرده می رقصند گردت ماه بانوها
خال تو اتش زد به جانم - ماه پیشانی!-
خاکسترم را داد دست خان هندوها
ازسمت شیراز تو تنها یک غزل کافی است
تا ولوله افتد به کار و بار کاکوها
پل می زند ازسمت کرمان غزل هایم
تا اصفهان چشم هایت شعر خواجوها
در ساحل غمگین بندر تا طلوع تو
لنگر بیندازند قایق ها و جاشوها
افتاده ام تنها کنار اسکله بی جان
باز آی و مرهم نه به روی زخم چاقوها
جان خودم را میدهم ، اما نخواهم داد
یک تار مویت را به "زینو" و "کریمو"ها
با گزمگان مست افتاده سر و کارم
پنهان نخواهم کرد عشقت را به پستوها
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 1:17 توسط محمد رضا حسینی مود
|
آن چه می خوانید دلسروده های شاعرپیشه ای است خراسانزاد، در ایستگاه سی و هشتم زندگی و بی هیچ ادعایی.