این هم یک غزل:


بنشان مرا در سایه ی نارنج و لیموها

در خلوت بادام چشم بچه آهوها

ترکیب بشکوهی است گیلاس لبان تو

با جوهر خون من و نقش قلم موها

وقتی تنت را می سپاری دست موج آب

کف کرده می رقصند گردت ماه بانوها

خال تو اتش زد به جانم - ماه پیشانی!-

خاکسترم را داد دست خان هندوها

ازسمت شیراز تو تنها یک غزل کافی است

تا ولوله افتد به کار و بار کاکوها

پل می زند ازسمت کرمان غزل هایم

تا اصفهان چشم هایت شعر خواجوها

در ساحل غمگین بندر تا طلوع تو

لنگر بیندازند قایق ها و جاشوها

افتاده ام تنها کنار اسکله بی جان

باز آی و مرهم نه به روی زخم چاقوها

جان خودم را میدهم ، اما نخواهم داد

یک تار مویت را به "زینو" و "کریمو"ها


با گزمگان مست افتاده سر و کارم

پنهان نخواهم کرد عشقت را به پستوها