سلام

تاكنون اشعار شاعران زير جهت چاپ كتاب گزيده شعر خراسان جنوبي به دستم رسيده است:

علي رضا حسني آبيز(لندن)-خاطره شيباني(كانادا)-سارا مسينايي(لندن)- سوزان باغستانی(آلمان)-غلامحسين چهكندي ن‍ژاد(بيرجند)-ماني چهكندي ن‍ژاد(بيرجند)--محمد رضا غلامي(بيرجند)--احسان نوكندي(بيرجند)--حبيب حاجي پور(بيرجند)--محمد صادق دهقاني(بيرجند)-- علی رضا شباب(بیرجند)-محمد حسن هاشمی (بیرجند)-محمد حسین اخباری(قاین)-رضا اخباری(قاین)-صدیقه اخباری(قاین)-رضا غلامی(قاین)-خسن مختاری(قاین)-خسین ابوترابی(قاین)-فاطمه حسینی اسدآباد(قاین)- عبدا... حيدري(خضری)-علی اسد اللهی (خضری )-محمد رضا رعنایی (خضری)-حسنقلی خسروی(خضری)- زهرا زماني(مشهد)-امير بهزادپور(مشهد)- مهدیه مالکی(مشهد)-مصطفی علیزاده(خوسف)- ابراهيم سيادتي(خوسف)- سيد محسن موسوي(خوسف)-عارف ساساني(مراغه)-

سلام و درود


از طرف دوستان به من خبر رسيد كه از طرف من كامنتي توهين آميز در وبلاگ آقاي

قزوه درج شده است.موضوع را تحقيق كردم و ديدم درست است!


همه ي دوستان شاعرحق می دهند كه من هم مانند هر شاعر دیگر ممکن است با شاعری یا

جریان خاصی در ادبیات اختلاف نظر داشته باشم و دارم، از جمله  آقای قزوه؛ اما بنده

دیروقت است كه از ورود به  مناقشاتي از اين جنس پرهيز مي كنم؛

نه اينكه رسالت خويش رااز يادبرده باشم كه  معتقدم هنرمند يگانه دهان اعتراض است كه در

چشم بيداد تيغ ميكشد،اما انتقاد هنرمند، فحاشي و افتادن به دامن ركاكي هاي چاله

ميداني نيست جرا كه هنرمندداروغه اي نيست كه قداره و ششلول ببندد؛ او بايد با زبان هنر

سخن بگويد.


باري، نمي دانم با كدام اصول اخلاقي و انساني عده اي به خود اجازه مي دهند به نام

شخصي ديگر هر چه مي خواهند در فضاي مجازي منتشر كنند! يك روز به نام من به 

اين وآن هتاكي كنند ،`يك روز در جريان انتخابات رياست جمهوري از كانديداي خاصي از طرف بنده اعلام

حمايت كنند!!؟ و ...


آقايان! بنده يك شاعر آس و پاس که بيشتر نيستم!  هيچ ادعايي هم ندارم!...

با این حال  هنوز زنده ام و مرا به وكيل و وصي احتياجي نيست!شهامت كافي براي حرف

زدن را هم دارم آنگونه كه در سخت ترين شرايط حرفم را بي هيچ ملاحظه اي زده ام و

تاوانش را هم داده ام!


لااقل آزاده مرد باشید و از زبان خودتان سخن بگوييد!

آخرين فرصت  ارسال آثار جهت چاپ در


كتاب گزيده شعر امروز خراسان جنوبي:


پايان بهمن ماه


آثاري كه با تاخير ارسال شوند بررسي نخواهند شد.

فراخوان دريافت آثار جهت چا پ كتاب

"گزيده ي شعر امروز خراسان جنوبي"


۱-كتاب گزيده ي شعر امروز خراسان جنوبي در دو جلد جداگانه "كلا سيك " و " آزاد


 منتشر مي شود.


۲-سعي خواهد شد اين دو جلد كتاب معرف توان ادبي خراسان جنوبي ،كامل ترين و


 كيفي ترين اثر از نوع خود تا كنون باشد.


۳-كتاب به صورت مستقل و با هزينه ي شخصي واز طريق يك انتشارات معتبر به چاپ

 

خواهد رسيد.

 

 

۴-همه ی شاعرانی که زاذگاه یا محل زندگی شان ، استان خراسان جنوبی است می

 

 

توانند آثار خود را ارسال گنند.


۵-جهت تامين بخشي ازهزينه هاي چاپ ، تعدادي از كتاب ها پيش فروش خواهند شد.


 افرادي كه تمايل به خريد كتاب ها دارند مي توانند  از طريق وبلاگي كه در ادامه معرفي

 

 

مي شود تعداد كتاب مورد درخواست را اعلام نمايند. قيمت كتابها از طريق وبلاگ اعلام

 

 

 

خواهد شد.

 

 

۶-آثار كلاسيك و آزاد بايد به طور جداگانه ارسال شوند.


۷- لازم است هر شاعر 10 اثر از بهترين آثار خود را ارسال نمايد.


۸-هر شاعر مي تواند هم در بخش كلاسيك و هم در بخش آزاد شركت نمايد. بديهي است


 شاعراني كه در هر دو بخش شركت مي كنند، بايد براي هر مورد 10 اثر جداگانه ارسال


 نمايند.


۹-گردآوري ،گزينش اوليه و تاليف کتاب بر عهده ي  محمد رضا حسيني مود  مي باشد.


۱۰-گزينش و تاييد نهايي توسط گروهي از شاعران برجسته ي كشور واستان انجام خواهد

 

 

 شد.


 اين گروه عبارتند از :


سيد سعيد عندليب- غلامحسين چهكندي ن‍ژاد-روح الله محمدي-علي عبداللهي-علي رضا


 سپاهي لايين- علي اصغر داوري


۱۱-ارسال اثر هيچ حقي براي چاپ قطعي اثر ايجاد نخواهد كرد؛ بديهي است آثاري جهت


 چاپ انتخاب خواهند شد كه مورد تاييد گروه كارشناسي قرار گيرند.


۱۲-وبلاگ "گزيده ي شعر امروز خراسان جنوبي" به آدرسsherekhorassan.blogfa.com

   جهت اطلاع رساني در اين مورد ايجاد شده است.


۱۳-ذكر نام ونام خانوادگي،محل تولد، محل زندگي، سال تولد،تحصيلات(مقطع و رشته)،


 كتا بها ي چاپ شده(در صورت دارا بودن) و يك رزومه كوتاه از فعاليت هاي ادبي به همراه


 دوعكس باكيفيت (پرسنلي و غير پرسنلي) و شماره ي موبايل ضروري مي باشد.


ارسال يك نسخه از كتابهاي چاپ شده ي شاعر هر چند الزامي نيست ولي مفيد خواهد بود


۱۴- ارسال آثارمي تواند به يكي از روشهاي زير صورت گيرد:


1-ارسال آثار از طريق پست الترونيكي به نشانيsherekhorassan@gmail.com  ودر


 قالب word.


 لطفا عكس ها جدا از فايل word و در با فرمت JPEG ارسال شود.


2-  ارسال از طريق پست به نشاني زير:


 مشهد- ميدان بيمارستان امام رضا (ع)- خيابان چمران- چمران 15-دبيرخانه منطقه 9


 دانشگاه آزاد اسلامي- طبقه سوم-محمد رضا حسيني مود


3-  تحويل دستي آثار به نمايندگان طرح در شهرستانها كه متعاقبا از طريق وبلاگ اعلام

 

 

خواهد شد.


فرصت ارسال: پايان بهمن 92


 نمایندگان طرح در برخی شهرستانها جهت تحویل دستی آثار:


بیرجند:روح الله محمدی-وجیهه نوزادی-امير نظام دوست -کانون هنرمندان خراسان جنوبی


نهبندان:--آقای سرابندی-احمد پروین


فردوس:آقای قوامی-ریحانه رمضانی


طبس:حميد رضا نظري


قاین:آقای مختاری


خضری:دکتر امتحانی


سربیشه:آقای عابدینی-


خوسف:محمد علی رحیمی


تهران:علی عبداللهی-حسین موذن


مشهد:سعید عندلیب- محمد رضا حسینی مود

 

 

سلام دوستان نازنينم!

به جبران تاخير نسبتا طولاني ام چند تا از غزل هاي جديدم را به شما هديه مي كنم:


گر گرفته تمام گندم زار،مثل لب های گل مراد امسال

مثل لب های خشک آبادی، از رطب های گل مراد امسال

رعشه ای منتشرتراز فریاد، می کشد تیر در تمام تنش

ریخته درد نامرادی ها، در عصب های گل مراد امسال

از نوک قله زیر افکندند، پسرش را مباشران خان

سرخ می آید از افق بیرون، ماه شب های گل مراد امسال

نیمه شب ها به راه می افتد، از دل خواب ها عرق ریزان

می زند تا حوالی هذیان، هرم تب های گل مراد امسال

گاو او را به جای فرش گلی ، به گرو برده خان دندان گرد

آه کامل نمی شود این فرش، با وجب های گل مراد امسال

با تمام سخاوتش گویا، به زمین و زمان بدهکار است

هیچ چیزی نمی شود حاصل، از طلب های گل مراد امسال

می شود گاه هر دو دستش مشت، روی دیوار سنگی خانه

شک ندارم که رنگ خون دارد، این غضب های گل مراد امسال




دیدی چگونه سرو با خاری برابر شد

هر جا شغادی بود با رستم برادر شد

خورشید ماند و هرزگی های علف زاری

تا باغ خالی از درختان تناور شد

هاشور خورد ازتیرگی پیشانی مشرق

هر جا کلاغی بود هم بال کبوتر شد

هر قوی زیبای که می چرخید با جفتش

در برکه ای از اشکهای خود شناورشد

هر جا امیری بود وخونی از دلیری داشت

هر خانه ی این شهر او را "فین" دیگر شد

"اسکندر" شب نوچه هایش را به شهر آورد

تا "پهلوان نایب" بدون یار "یاور" شد

گوساله ای ماند و خدا هراه موسی رفت

تا سامری در باور این قوم باور شد

هر استخوانی از برادر هایمان جا ماند

در دست های نابرادر تیر و خنجر شد

شد زنده آن روزی که زیر پای هر اسبی

گل های گیسوی یک ایراندخت پرپر شد




پیراهنت هر روز می گیرد، بوی انار و لیمو و نارنج

پیراهن رنگی خط دارت، با نقشه ی پنهان چندین گنج

باید بمیرم دستهایت را،آن دست های مهربانی که

بر گرد این گردوی پیر باغ، خم می شوند آهسته از آرنج

چون برق می ایم به سوی تو، عاصی شده از من پدال گاز

از خط قرمز رد شده دیری ست، از اشتیاقت خار سرعت سنج

حالا کنار ساحلت هستم با اشک های راهی دریا

ای کاش می دانستی ای زیبا، با خود دلم را می بری بر لنج

نه نور فانوسی نه مهتابی، نه بوق یک کشتی که برگردد

من مانده ام با یک شب تاریک، با گزمه های این شب بغرنج

در سایه روشن های تنهایی، حالا تمام سهم من این است:

شاهی که می بازد به سربازی، در بازی هر روزه ی شطرنج

در انتظارم تا که برگردی، صبحی سماور را بگیرانی

تنها برای چایی از دستت، سر می کنم با شوکران رنج

 



شعرم هميشه حرف دلي ساده بوده است

تنها به میل مردم آزاده بوده است

در هر طلوع، همدم آه پیاده رو

در هر غروب ، هم نفس جاده بوده است

بر گونه هات شبنم دشت پر از علف

در چشم هات اشک نیفتاده بوده است

نه دلخوش زری  و زری های روزگار

نه در پی پری و پری زاده بوده است

  در انتظار ماه عسل هم نبوده هیچ

تا شوکران تلخ توآماده بوده است

تنها در این هجوم زمستان همیشه با

"ترسای پیر" میکده و باده بوده است

آزاده بوده است به عشقی پرآبرو

کی کار عشق گردن و قلاده بوده است!؟

از اشک چشم و خون دلش آمده به بار

شاخ گلی اگر به کسی داده بوده است




جان آتش گرفته ی من را، در دل منجنیق خود بگذار

پرت کن سوی قلعه ی دشمن، در نشان دقیق خود بگذار

شاهزاده نبوده ام اما، دل حساس عاشقی دارم

یک شوالیه ی وفادارم ، نام من را رفیق خود بگذار

نیمه شب از مسیر قصر خود، راه را سوی لشگرت کج کن

بر دل خیمه گاه رویایم، شعله ای از حریق خود بگذار

گوهری را جدا کن از تاجت، و به خون رگم معطر کن

روی انگشتری بخت من، از نشان عقیق خود بگذار

خواب دیدم که داری از سینه، نیزه را می کشی و می گویی

شال من را بگیر ای سرباز، روی زخم عمیق خود بگذار

روی این زخم رفته تا قلبم ، لحظه ای ای پرنسس رویا

خنده های ملیح زیبا را، جای اشک رقیق خود بگذار




گرفته حالم از این دکتر و مهندس ها

از امتحان شب و جزوه ی مدرس ها

گرفته حالم از این "جیمز"ها و "بیکن" ها

گرفته حالم از "آلبرت"ها "فرانتس" ها

نه حال خواندن "بقراط "مانده نه "سقراط"

نه حال درک قضایای سخت "طالس"ها

نشسته ام ته این دخمه در خودم ویران

اسیرگوشی ام و هجمه ی"اس ام اس" ها

نشسته دود غلیظی به شانه های شهر

نشانده سینه یاین شهر را به خس خس ها

و عشق را نه دمی مانده و نه بازدمی

به بویناکی آغوش ها و هس هس ها

دلم خوش است به این که گرفته ای دستم

کشانده ای به سوی روشن فراحس ها

دلم خوش است که گفتی بمان و عاشق باش

و دل نبند به نان  گروه "ناکس" ها

خبر رسیده که می آیی از سفر امروز

نشسته اند به راه تو چشم نرگس ها

برای بوسه به دست و به گردنت از شوق

طلا شدند تمامی آهن و مس ها

و تا به رقص در آیند با تو و با من

نشسته اند به تالار ها پرنسس ها




ما مانده ایم و اشتهای گیشه هایی که

با طعم کال و هرزه ی اندیشه هایی که

ما مانده ایم و پارک های دوستت دارم

درپرسه ی هر روز عاشق پیشه هایی که

با طعم تلخ قهوه هایی که نشد شیرین

از قصه ی فرهادها و تیشه هایی که

با پارتی هایی که از دلدادگی مستند

خالی تر از خمیازه های شیشه هایی که

با کلبه های گم شده در توده هی مه

با برق چشم گرگ های بیشه هایی که

با قیژقیژ بی دریغ اره برقی ها

در التماس ساقه ها و ریشه هایی که

مانند رویای پلنگی که پی آهو

از "مود" غم می رفت تا"سربیشه" هایی که


♥مود و سربیشه نام دوشهر در خراسان جنوبی است.




گل من! مثل آن گل سرخی،  که به موهات می کنی سنجاق

دل من را گره بزن با تاری از آن موی مشکی براق

بعد تو پرسه می زنم در خود، دلخوشم با شب خیابان ها

من که هرگز نخواستم جز تو،در اتاق دلی کنم اتراق

شهر مدفون بهمن سرد است، دست هایم شده بلورآجین

قصد دارم اگر که بگذاری،سوی آغوش تو کنم قشلاق

ذیگر از من نخواه بیش از این، بی تو آواره ی خودم باشم

دیروقت است برنمی آید، از من این کارهای خیلی شاق

بهتر از هرکسی تو می دانی، که چه باشد زکات زیبایی ت

از قشنگی ت کم نخواهد شد،بوسه ای را اگر کنی انفاق

یک گل روسری تو من را بی نیاز از بهشت خواهد کرد

من که یک دکمه ی لباست را ، نزنم با تمام عالم طاق

در ودیوارخانه ی شاعر- مثل گل های فرش- مثل من

تشنه ی جرعه ای نگاه تواند، ای بت خوش تراش سیمین ساق

مشتری کسی نخواهد شد، دل مجنون دوره گرد من

تا به منظومه ی دلم خورشید، به نگاه تو می شود اطلاق

کاش می آمدی و می دیدی، بی تو از فرط عاشقی هر روز

بر خطوط شکسته ی دوشم، می زند طعنه ضربه ی شلاق

تو بیایی اگرغزل بانو! اتفاقی بزرگ می افتد

یعنی این شعر می شود مشهور، شاعرش نیز شهره ی آفاق



من این غزل را برایت، با آن که غمگین نوشتم

زیباتر از هر زمانی سرخ و گل آذین نوشتم

از شهر رفتم سوی کوه، فرهادتر از همیشه

بر خاطرات تو آن جا، یک شرح شیرین نوشتم

دلگیر و سرخورده بودم از بس که بیهوده عمری

از ظلمت دار گفتم یا از گیوتین نوشتم

از بس که در این زمستان، از آشیان های خالی

از قتل گنجشک ها در چنگال شاهین نوشتم

از بس که در این توازی، از باج و تاراج تازی

از کین تیمور ومحمود،  یا از تموچین نوشتم

سرخورده بودم که عمری، از خال و بادام گفتم

تو پیش من بودی ومن، از هند و از چین نوشتم

◘◘

لغزید روی رگانم تیغی که در جیب من بود

نام تو را روی سنگی با دست خونین نوشتم

(من را ببخش ای عزیزم! چون نام خود را هم ان گاه

در زیر نام قشنگت، بر سنگ پایین نوشتم)

باران می آمد شتابان، رفتم به سوی خیابان

من آخرین شعررا  در فریاد ماشین نوشتم




دو چشمت عسل، طعم لبهای تو قند،خاتون!

ندیدم به شیرینی ات تا سمرقند ،خاتون!

خدا خواست با غنچه همراز باشی همیشه

تو دوشیزه ای پاکی و بی همانند، خانون!

بگو کی می آیی از ان سوی ایوان ابری

مرا می بری زیر باران لبخند، خاتون!

مرا می نشانی به "مود" غزل ها و انگور

مرا می کشانی به شبهای "چهکند"، خاتون!

تنت قرص ماه است- مانند دریای نقره-

و خورشید باشد برایت گلوبند، خاتون!

به سویت می آیم اگر چند باید نشیند

به ارگ تو مانند شاهنشه زند، خاتون!

تویی آریا بانوی ملک امشاسپندان

تویی وارث مردمانی خردمند، خاتون!

مرا حبس کن توی آغوش تنگت شبانه

بزن بر دل و دستم از موی خود بند، خاتون!

برای تو باید به جای من و این غزل ها

نکیساترین باربدها بخوانند، خاتون!

  نگاهي به چهارمين نشست تخصصصي شعر امروز خراسان


چهارمين نشست عصر سه شنبه دوازدهم مردادماه در مجتمع آموزشي مصلي نژاد برگزارشد.در اين جلسه ابتدا عباس ساعي در ادامه مباحث نشست پيشين در مورد"بيدل و سورئاليسم" سخنراني كرد؛سپس شركت كنندگان در يك ميزگرد تحليلي به بيان ديدگاههاي خود در اين خصوص پرداختند.پايان بخش برنامه ها شعرخواني و نقد آثار بود.

شاعران اين نشست عبارت بودند از:

محمد باقر كلاهي اهري- سعيد عندليب- محمود ياوري زاوه- مهريار صدقياني- عبدالله نجف زاده ازغندي- عباس ساعي- دكتر مرادعلي واعظي- محمد رمضاني فرخاني- علي رضا سپاهي لايين- جواد گنجعلي- جواد كليدري-مجيد آخته-رضا ياوري- جليل فخرايي –رمضانعلي روحاني-محمد رضا صبوري-حشمت سيد موسوي- ليلا طالقاني- نرگس برهمند- نجمه بهاري- مريم بهاري و اينجانب خادم دوستان.

  "بيدل و سورئاليسم" موضوع سومين نشست تخصصی شعر امروز خراسان


سومين نشست تخصصي شعر امروز خراسان عصر سه شنبه در مجتمع مصلي نژاد برگزار شد.در ابتداي اين نشست بنده گزارشي كوتاه از بازخوردهاي نشست در فضاي رسانه اي و مطبوعاتي و محافل ادبي ارايه  كردم و سپس عباس ساعي سخنران اين نشست در موضوع "بيدل و سورئاليسم" ايراد سخن كرد.سخنراني ساعي عمدتا حول مباني و ويژگي هاي سورئاليسم بود .


ساعي اظهار داشت در واقع از زماني كه بشر به فراي جهان واقعيت آگاهي پيدا كرد و تمايز بين رويا و واقعيت را فهميد،اين مسئله موضوعيت يافته است؛ اين روياها ابتدا به شكل اسطوره و سپس در متون ديني و بعدا به صورت كشف و شهودات شاعرانه ابراز شده است.از مصاديق رويا در متون ديني ميتوان به كتاب در انتظار يهود،اوستا و...اشاره كرد. ساعي بيان كرد كه از آغاز قرن بيستم در فرانسه،از متن مردم جنگ زده كه به سمت دادائيسم رفته بودند با اتكا به انديشه هاي فرويد،بودلر و ...ديدگاهي تازه ظهور كرد كه سورئالسم نام گرفت.سورئاليسم به زيباشناسي مبتني بر تناسب،تقارن وتشابه  حمله ميكند؛ سورئاليسم در پي اجتماع عناصر ناساز و درجستجوي خيال برتر است.سورئاليست ها به يك نقطه عليا اعتقاد دارند.در نقطه عليا چيزهاي متضاد مي توانند كنار هم قرار بگيرند، مانند مرگ و زندگي،خوبي و بدي وهنرمند براي رسيدن به اين نقطه بايد از قلمرو عقل و احساس عبور كند.لازمه ي اين كار، شگفت زدگي است و حيرت در اين مكتب عنصر مهمي است.سورئاليست عادت ها را در هم مي كوبد و از تكرار و ابتذال رويگردان است.


حقيقت از نگاه سورئاليست ها وقتي به وجود مي آيد كه واقعيت درهم شكسته شود.تصاوير سورئاليستي يك لحظه ي گذرا را شكار مي كنند و به تعبير مولانا مانند خواندن نامه زير صاعقه است.عشق ، جنون و ديوانگي در سورئاليسم بسيار قابل اعتناست. يكي از شگردهاي سورئاليسم نگارش خودكار است؛ نگارش خودكار يعني به سرعت و بدون دخالت عقل نوشتن.او اظهار داشت كه رگه هاي بارزي از سورئاليسم درآاثار بيدل مشاهده مي شود كه مقرر شد در نشست آينده به ان اشاره شود.


سپس شاعران در قالب يك ميزگرد تحليلي به نقد و نظر پيرامون اين مسئله پرداختند.

پايان بخش برنامه ها هم خوانش شعر و نقد ونظر بود.


شاعران  سومين نشست عبارت بودند از:

غلامرضا شكوهي،محمد باقر كلاهي اهري، سعيد عندليب، عباس ساعي ، محمد رمضاني فرخاني، مهريار صدقياني، عليرضا سپاهي لايين، جليل فخرايي، ايمان مرصعي، امان ا... ميرزايي، جواد سنجري، محمد رضا صبوري، محمد صادق توكليان، حشمت سيد موسوي، نرگس ريگي نژاد، الهام ميزبان، رها ظفر، شهره شجيعي، فرشته خدابنده، مريم بهاري، نجمه بهاري، زهرا زماني و اينجانب محمد رضا حسيني مود خادم دوستان شاعر.  

  دومين نشست تخصصي شعر امروز خراسان برگزارشد


در اين نشست ابتدا بتده دو خبر را اعلام كردم؛ يكي اين كه كليه ي سخنراني ها و مباحثات ميزگردهاي تخصصي اين نشست مكتوب شده و در فالب يك كتاب منتشر خواهد شد و هم چنين كتابي نيز از جديدترين آثار شاعران اين نشست به چاپ مي رسد. خبر دوم اينكه مذاكراتي براي تهيه ي يك برنامه ي تلويزيوني هفتگي از اين نشست انجام شده است.

سپس غلامرضا شكوهي در موضوع دگرديسي غزل از سبك هندي تا نئوكلاسيك و پست مدرن سخنراني كرد.شكوهي ابتدا با اشاره به سبك خراساني، دوازده عامل را در تغييير سبك خراساني به عراقي موثر دانست؛ او سپس از سبك هندي و شرايط شكل گيري و مختصات و تداوم آن به مدت  دويست سال صحبت كرد.او در روند تكوين شعر فارسي به نهضت ترجمه كه باعث گرايش هاي نو در شعر فارسي گرديده است، اشاره نمود.


شكوهي اظهار داشت ظهور نيما و اتفاقات پس از آن و گروه بندي هاي بعد آن، پيدايش شعر آزاد با اين نگرش كه شعر نو صرفا يك زير آهنگ مي خواهد ازجريانات ديگري است كه در شعر ما به وقوع پيوست.شعر نو به تدريج بر شعر كلاسيك اثر گذاشت و تغييراتي در ان به وجود آورد تا جايي كه نهايتا به بروز پست مدرن در شعر منتهي شد.

سپس شاعران حاضر در قالب يك ميزگرد تحليلي، نكته نظرات خود را پيرامون موضوع جلسه و به  وي‍ژه شعر پست مدرن ارايه نمودند. در پايان نشست هر يك از شاعران ،شعري قرائت كردند.

غلامرضا شكوهي، عباس ساعي، سعيد عندليب، علي اصغر داوري، سهراب گل هاشم، جواد سنجري، رضا ياوري،مهدي آخرتي، جليل فخرايي، محمد رضا صبوري،حشمت سيد موسوي، ليلا طالقاني، نرگس ريگي نژاد،مهري جهانگيري، نازنين آزاد و زهرا زماني و... ازجمله شاعران حاضر در اين نشست بودند.

{اين گزارش در روزنامه خراسان ، قدس ،جام جم و برخي خبرگزاري ها منتشر شده است}

  گزارشی کوتاه از نخستین"نشست تخصصی شعر امروز خراسان"


 نخستین" نشست تخصصی شعر امروزخراسان" با عنوان" سه شنبه های مهربان "در مجتمع آموزشی دخترانه دکتر مصلی نژاد برگزار شد. در این نشست شاعران ابتدا به بیان دیدگاههای خود پیرامون فرایند برگزاری نشست و برنامه های آن پرداختند و سپس جدیدترین آثار خود را قرائت کردند. برگزاری میزگردهای تحلیلی پیرامون مسایل شعر امروز،ارایه سخنرانی های علمی پژوهشی، نقد فنی و تخصصی کتاب در بازه های زمانی معین ، برگزاری مجمع عمومی شاعران خراسان به صورت فصلی در فرهنگسرای دکترمصلی نژاد،طراحی سایت نشست، چاپ کتاب حاوی آثار اعضا و مباحث مطرح شده در نشست،خوانش و نقد اشعار و... از جمله برنامه های این نشست می باشند.


این نشست با حمایت امور فرهگی هنری آموزش و پرورش ناحیه 6 مشهد،بنیاد فرهنگی دکتر مصلی نژاد و مرکز اموزش فرهنگی سما وابسته به دانشگاه آزاد اسلامی فعالیت جدید خود را اغاز کرده است.این نشست حوزه ی فعالیت خود را در سطح استانهای خراسان تعریف کرده و در همه ی نشست های آن شاعران برجسته ی شهرستانها حضور خواهند داشت.

نشست مذکور به صورت هفتگی در روزهای سه شنبه برگزار می شود و شاعران هرجلسه با دعوت قبلی حضور می یابند و بنابراین حضور برای عموم و علاقمندان دیگرآزاد نمی باشد.


برخی از شاعرانی که در نشست آغازین حضور داشتند عبارتند از:

غلامرضا شکوهی-محمد باقر کلاهی اهری-محمد کاظم کاظمی-سید سعید عندلیب-عباس ساعی-عبدالله نجف زاده ازغندی-محمد رمضانی فرخانی-بهمن صباغ زاده-رضا یاوری-مجید آخته-جلیل فخرایی-علی رضا حیدری-سید حشمت سید موسوی-زهرا گریزپا-مهری جهانگیری-ریحانه دشتبانی- اعظم خندان-زینب بیات-احسان نوکندی و...واینجانب محمد رضا حسینی مود"خادم دوستان".


در ضمن برخی از شاعران دیگر عضو این نشست عبارتند از:

علی رضا بدیع-علی اصغر داوری-جواد کلیدری- جوادگنجعلی- خدابخش صفادل -علی رضا سپاهی لایین-حسن دلبری-حسن روشان-یوسف بینا-جواد اسلامی-غلامحسین چهکندی نژاد-ایرج مظلوم سامانی- -قاسم رفیعا-رمضانعلی روحانی-روح الله محمدی-سید مجید باقری-محمد رضا صبوری-لیلا طالقانی-محبوبه بزم آرا-آمنه دولت آبادی-جمیله سادات کراماتی-نرگس ریگی نژاد-شهره شجیعی-منیژه درتومیان-سعیده موسوی زاده-نازنین آزاد-اطهر سید موسوی و...


با توجه به محددیت فیزیکی محل برگزاری نشست، به تدریج از دوستان شاعر دیگر برای شرکت در نشست دعوت به عمل خواهد آمد.


(اين گزارش در روزنامه هاي خراسان و قدس و چندين خبرگزاري  منتشر شده است)

سلام.اين هم چند غزل جديد:


بر ردپای آفتاب عصر

شلیک شد شش تیر پی در پی، آویز شد از پشت زین مردی

افتاد برنو بر کف دره ، از شانه ی کوه آهنین مردی 

می تاخت اسب و پره ی بینی ش، می زد به بوی زنده ی باروت

بر کوه و صحرا بذر می افشاند، از انتهای آستین مردی

می تاخت اسب و یال خونینش ، هاشور می زد بر نگاه کوه

بر ردپای آفتاب عصر، آهسته می شد نقطه چین مردی

خان و مباشرهاش در ایوان، گرم ذغال سرخ قلیان ها

_افتاده بود آتش به گندمزار، بر حاصل صحرانشین مردی_

فردا به دوش سایه هایی گنگ ، در کوچه های تنگ آبادی

می رفت تا پای سپیداری، آرام گیرد نازنین مردی

هر قطره ی خونش به بارآورد، آزاده مردی را به کوهستان

تکرار می شد در صدای کوه،  نام بلند این چنین مردی 


از کودکی هایم

مانند طعم ترش و شیرین لواشک ها

مثل صدای سکه از سوراخ قلک ها

مانند تاب خانه ی مادربزرگ مود

ایوان پنهان زیر میخک ها و پیچک ها

مانند آن روزی که بر می خواست در هر عصر

از بام های آرزو ها بادبادک ها

مانند گرمای دهان کوچک آرش

وقتی که می پیچید در حلقوم سوتک ها

چون ابگیر پای کوه "بند عالی شاه"

با قاژقاژ بی امان بچه اردک ها

مثل صدای شیشه های خانه ی بی بی

در ناگهانی از پلخمون وروجک ها

مانند زخم روی زانویم که جا مانده است

از ماجرای جنگ با انبوه کودک ها 

من دوست می دارم تو را از کودکی هایم

دور از دغل کاری آدم ها و دلقک ها  


 شیرین من

شیرین من امشب کمی شیرین زبانی کن

یک ذره با فرهاد عاشق مهربانی کن

ای شوخ شهر آشوب بشکن سربزیری را

باشیطنت هایت شبم را میزبانی کن

فرهادتر باز آمدم ازآزمونی تلخ

شیرینی ات را بیشتر – تا می توانی – کن

در استکان ها چای داغ زعفرانی ریز

در جام ها از آن شراب ارغوانی کن

گاهی مرا با خنده هایت پرتو افشانی

گاهی نمک سود تبسم های آنی کن

تا انحنای قامتت در هم بپیچد نرم

با نغمه های تند موسیقی تبانی کن

من شاعری رند و نظربازم اگر پیرم

هر ذره ام را عشوه باران جوانی کن

افتاده حالا روی سنگی نعش فرهادت

یک لحظه ترک تخت و تاج خسروانی کن  

سلام.

اخیرا در تعدادی از سایت ها نام بنده در حمایت از کاندیدای خاصی -از کاندیداهای ریاست جمهوری- منتشر شده است .

اینجانب ضمن رد هر گونه حمایت از هر کاندیدایی ، ضمن انتقاد به فرایند موجود از کسانی که خودسرانه به منظور جلب آرا به صدور بیانیه اقدام  و به درج اسامی هنرمندان شاعران و نویسندگان بدون هماهنگی و رضایت انها  اقدام کرده و در واقع به ترور شخصیت  و اندیشه آنها دست می زنند تقاضا دارم از این اقدامات غیر اخلاقی،غیر انسانی و غیر قانونی پرهیز نمایند.

شعر من برای استاد قهرمان که امروز در روزنامه خراسان منتشر شده است: 

قهرمان رفت و خراسان غزل می گرید

هم خراسان و هم ایران غزل می گرید

قهرمان رفت که پیش اخوانش باشد

چشم ابری زمستان غزل  می گرید

شانه ی شهر از اندوه فرو افتاده ست

بید مجنون خیابان غزل می گرید

شعر مانند یتیمی پدر از کف داده

سر نهاده ست به دامان غزل می گرید

نشد آلوده ی  منت کند او نانش را

در غمش سفره ی بی نان غزل می گرید

ماه رفته ست و پلنگی که شده دیوانه

با غزالان پریشان غزل می گرید

برخي از شاعران شركت كننده در سومين گردهمايي مستقل شاعران خراسان جنوبي

دهم فروردين - بيرجند:

سعيد عندليب-غلامحسين چهكندي نژاد-علي عبداللهي- محمد علي رحيمي-دكتر زارعي-دكتر سيد رضا ذولفقاري-آرش آهمند- نرگس يوسفي- طوبي يوسفي-محمد صادق دهقاني-مهدي ذبيحي حصار-محمد نوخنجي-ابراهيم اشراقي-دكتر محمدي-محمد رضا دستجردي- محمد رضا بهداني--فهيم بخشي-محمد نوزادي-علي اكبر حسامي-دكتر اسدالله زماني پور- اسماعیل پاده بان -آقاي خواجوي -آقاي سيروسي-سعيد خسروي-محمد رضا حسيني مود و...

شعری قشنگ با گویش بیرجندی با صدای شاعر : سعید عندلیب صدا و تنظیم سعید خسروی

گزارش کوتاهی از سومین گردهمایی شاعران خراسان جنوبی به روایت سعید خسروی

گردهمایی شاعران خراسان جنوبی برای سومین بار و این بار از بند دره شروع و در سالن اجتماعات دانشکده  سما در انتهای خیابان  معلم بیرجند به پایان رسید ...

در این گردهمایی علاوه بر سعید عندلیب ، علی عبدالهی ، غلام حسین چهکندی نژاد و محمد علی رحیمی شاعر خطه خوسف ، تمامی شاعران حاضر ، اشعار خود را خواندند . جلسه شعر در فضایی صمیمی و شاد برگزار  و تمامی شاعران با اتفاق ، یکدیگر را تشویق کردند . در جلسه فوق اشعاری به گویش زیبای بیرجندی قرائت گردید که با شادی و تشویق شاعران حاضر مواجه گردید . در این جلسه دکتر زمانی پور علاوه بر هدیه کتاب خود به من سخنرانی طولانی ای کرد و حاضرین از بیانات ایشان خیلی استفاده کردند .

من در جریان گردهمایی یکی از شعر های م را خواندم و با تعریف دو خاطره از دوران کوده کی ام ، خنده را بر لب های شاعران حاضر در گردهمایی نشاندم ...

( شاعران حاضر در گردهمایی شعر های خود را از یک پچارت شعر های خود را خواندند )

( مجری برنامه آقای محمدرضا حسینی مود ، که با مزه ی فراوان  شعرهای قشنگی خواندند ، و دل دادن و قلوه گرفتن های شاعرانه شان با آقای سعید عندلیب شورو حال قشنگ و شادمانه یی به گردهمایی داد)

  گردهمایی با ابراز نقد و نظر  بعضی از شاعران در باره برنامه و نیز اظهار پیشنهاداتی ، برای بهتر شدن گردهمایی شاعران خراسان جنوبی در سال های آینده ارائه دادند و جلسه با گرفتن چندین عکس یادگاری در فضایی خودمانی و شاعرانه به اتمام رسید .

شاعران از طرف مسئولین سالن با چای و بیسکویت و شوکولات پذیرایی شدند .

گردهمایی شاعران خراسان جنوبی برای سومین بار و این بار از بند دره شروع و در سالن اجتماعات دانشکده سما در انتهای خیابان معلم بیرجند  ادامه پیدا کرد...


مراسم با ابراز نقد و نظر  بعضی از شاعران در باره برنامه و نیز اظهار پیشنهاداتی ، برای بهتر شدن گردهمایی شاعران خراسان جنوبی در سال های آینده ارائه دادند و جلسه با گرفتن چندین عکس یادگاری در فضایی خودمانی و شاعرانه به اتمام رسید .

برگرفته از وبلاگ "یاد"داشت های شخصی سعید خسروی

غزل مثنوی میهن تلخ

درد دلی از گذشته ها 

و مردهای جلودار شیشه ای بودند

شعارهای رهایی کلیشه ای بودند 

               بر آن شدند که با خون ما قمار کنند

               غرور ملی ما را جریحه دار کنند 

                              برآن شدند به ناحق نقاب حق بدهند

                              حقیقت بدلی را لعاب حق بدهند 

                                             پر پرنده ی پرواز را وجین کردند

                                             دهان زمزمه را لاک ومهر دین کردند 

                                                            به قلب عشق هزاران هزار ترکش خورد

                                                             بر هنه گشت وسپس زنده زنده آتش خورد 

                                              غریبه ماند تمامی دشت با گندم

                                             اجاق عشق شما با تبسم هیزم 

                                امید سفره خالی این اهالی شد

                                مترسکی که نگهبان دشت خالی شد 

               روا مباد که با عشق این چنین گردد

               شکسته فرق حقیقت به تیغ دین گردد 

مباد هی هی شان سر به راهمان بکند

سیاه بازی قومی سیاهمان بکند 

               مباد در رگمان خون کاهلی باشد

              وطن وثیقه ی اقوام جاهلی باشد 

                                 عجوزه های شب هفهفوش برگشتند

                                  هزار دسته  گراز چموش برگشتند 

                                               مباد مزرعه تالاب غوکها بشود

                                               علفچران گرازان و خوکها بشود 

                                                              فصول یخ زده ی ما بهار کم دارد

                                                              و دست کوچک سارا انار کم دارد

                                                بدون عشق دراین واحه زیستن سخت است

                                                برای تکه ی نانی گریستن سخت است 

                                چه زود بود به این کوره راه افتادن

                                ز چاله رستن و با سر به چاه افتادن 

                                              

 

                به سربداری مردان بی مزار قسم

               به خون مزدک ومانی و مازیار قسم 

به هر چه شمع که شبهای عید می میرند

به شعر های شما که شهید می میرند

              به میترا ، به خداوند عشق ـ  آناهید ـ

              به هر کسی که ازاو بیشتر نمی خواهید 

                              به شعر های شهیدی که مانده بر دستم

                              به حرمت قلمی که شکسته در دستم 

                                                  به هرچه عشق، به هرشعر دربدر سوگند

                                                  به دستهای ترک خورده ی  پدر سوگند 

                                                                خیانت است قلم  را گذاشتن ، شاعر!

                                                                به سینه سوز وگدازی نداشتن، شاعر!

                                                 به هوش تا که نمیرد نهیب مشت شما

                                                 و نردبان نشود دنده های پشت شما 

                              بپا بزک نشوی و عروسکت نکنند

                              برای سکه ی تزویر قلکت نکنند

                چقدر پوزه کشیدن به کفش نامردم

                 دورو: به خنده ی با گرگ، گریه با مردم 

گلوی زخمی من را بگیر و پارس نکن

برای لقمه ی نانی بمیر و پارس نکن

                برای عشق و رهایی حریص مزد نباش

                رفیق قافله هستی، شریک دزد نباش 

                                بیا که فصل نبرد است و عشق ورزیدن

                                  عیار مرد به درد است و عشق ورزیدن 

                                                   دریغ ودرد که مردی در این حوالی نیست

                                                    کمی غرور به رگهای این اهالی نیست 

                                                                  شبی به شعر وسرودم دخیل خواهم بست

                                                                  به ضجه های کبودم دخیل خواهم بست 

                                                    بریز در دل شعری تمام خشمم را

                                                    به دست تیره ی قانون نگیر چشمم را 

                                    شتاب کن که شرنگ گناه شد خونم

                                    رسید مژده که امشب مباح شد خونم 

                 برای کندن گورم کلنگ بردارید

                 به سنگسار من خسته سنگ بردارید 

زمین جنازه ی من را معاف خواهد کرد

به کفر ورزی من اعتراف خواهد کرد 

                 زبان تیغ به دشنام این سر عاصی

                 به خویش آمده ترک غلاف خواهد کرد

                                     به برق صاعقه ای آسمان سربی رنگ

                                     دوباره برسر من سینه صاف خواهد کرد 

                                                       شبی که شهر بگرید تمام خونم را

                                                       گرفته ام به خدا انتقام خونم را 

                                                                    بساط قسط و عدالت اکر چه خواهد بود

                                                                    سزای شاعر یاغی مگر چه خواهد بود!؟ 

                                                        پرنده بودم و با خاک همنشین گشتم

                                                        ستاره بودم و همسایه ی زمین گشتم 

                                      منم ومیهن تلخی که ناگزیر شده ست

                                      و کهکشان بلندی که سربزیر شده ست 

                  بگو تو را به خدا عاشقانه ها یت کو؟

                  وطن! ـ پرنده ی غمگین! ـ ترانه هایت کو؟  

چه جای بیم اگر مثل ماهی بر خاک

به خاطر تو نماند جنازه ام در خاک 

                 بگو که اشک بریزم حجاب جانت را

                 بلوغ نورس و مغموم دخترانت را 

                                      چه دختران قشنگی که نازشان مرده ست

                                      شکسته اند و تمام نیازشان مرده ست

                                          

 

                                                         دلم گرفته برایم بیا و درد بخوان

                                                          سرود سرخ گلی از دهان مرد بخوان 

                                                                      دلم گرفته و فصل ترانه خواندن نیست

                                                                       از آن جه خنجر نا مرد با تو کرد بخوان 

                                                         بیا به درد غریبی ترانه ی تلخی

                                                         برای شاعر غمگین دوره گرد بخوان 

                                        دوباره بغض مرا قلوه سنگ پاسخ گفت

                                        سؤال حنجره ام را تفنگ پاسخ گفت

                   و پیک حادثه من را پیام خواهد داد

                   دوباره تیغ سرم را سلام خواهد داد

دل شقایق من تکه تکه خواهد شد

وقلب عاشق من تکه تکه خواهد شد 

                   در انتظارغروبی بنفش وغمگین است

                   کسی که سر به تنش مثل کوه سنگین است 

                                        دعا کنید شهادت نصیب من گردد

                                        قلم همین قلم من صلیب من گردد

                                                         نگو چه چیز چنین کش گرفته ، ذوب شده

                                                         دل من است که آتش گرفته، ذوب شده

                                                                       چگونه اشک نریزم که ساحلم این جاست

                                                                       اگر چه می روم از پیشتان، دلم این جاست 

                                                        درخت هستم و با دست تیشه خواهم رفت

                                                        و از کنار شما تا همیشه خواهم رفت 

                                         همیشه عابرغمگین کوچه تان بودم

                                         شکسته شاعرغمگین کوچه تان بودم 

                     شبی که زندگی ازامتحان من رد شد

                     به قبر من بنویسید آن که مرتد شد 

گر اتهام من این شعر می شود، باشد

تمام شهر اگر شمر می شود ، باشد 

                   واز کنارشماها مسافری رفته است

                  نه! بهتر است بگویید کافری رفته است

                                         تمام کردم و بر خویش آفرین گفتم

                                         تمام خون خودم را به نقطه چین گفتم

                                                          خدا کند دل خود خالی از ملال کنید

                                                          مرا که با همه بد بوده ام حلال کنید 

                                                                        مرا که جز سر و خنجر نداشتم چیزی

                                                                        به جز جنازه ی بی سر نداشتم چیزی 

                                                         به یمن عشق شما گرم شد به آسانی

                                                         دل فسرده ی این شاعر خراسانی 

                                           بریز بر قدمم اشک سینه سوزت را

                                          بپاش روی من آواز سرمه دوزت را 

                      که از کنار تو با آرزوی دیدارت

                     "شکسته می روم امشب خدا نگهدارت"

سلام دوستان نازنینم!

زمزمه کنید مزا با چند غزل تازه:

 

 ذر آفتاب شعر خراسانی ام

بر زخم من مباد که مرهم بیاوری

سقراط تو شدم که کمی سم بیاوری

سم را بیاور و پی این فکر هم مباش

که ریخته به  قهوه و کم کم بیاوری

عاشق شدم به نان تنت تا بیایی و

صبحانه ای از عشق فراهم بیاوری

از سیب های نوبر باغت برای من

آن را که دوست دارم و گفتم بیاوری

در آفتاب شعر خراسانی ام رسد

خرمای نارسی که تو از بم بیاوری

دریا شوم و غرق کنم صد جزیره را

در چشم خود اگر نمی از غم بیاوری

هرگز نشد بیایی از آن سوی فصل ها

اردیبهشت را به محرم بیاوری

 

در مرگ من

حالا منم با خون گرم و چاک پهلویی

با تیغه ی غمگین و بغض آلود چاقویی

دارم می افتم دست من می لغزد از دیوار-

در چشم های من نمانده کمترین سویی

تو عاشق پرواز بودی پس تماشا کن

پرمی کشد از چشم های من پرستویی

عمری هیاهو کردم و یاهو زدم هرجا

در من فرومرده ست امشب هر هیاهویی

دستان خود را آه از پهلوی من بردار

دیگر نمی آید به کارم نوشدارویی

با آن که غیر از دست های مهربان تو

این مرد تنها را نبوده  برج و بارویی

دستان پرمهری که در آن روزهای خوب

رویین تنم می کرد بی وردی و جادویی

در مرگ من پیراهنی گلدار بر تن کن

بر گوشهایت هم بیاویز آلبالویی

یک تار مویت را به روی نعش من بگذار

تا هر شب از خاکم بروید یاس خوشبویی

 

بی تو

بی تو پیچ میدان ها

خلوت خیابان ها

سرعت و جنون با هم

در شب اتوبان ها

نبض تند موسیقی

با سرود باران ها...

بی تو دود سیگار و

حلقه های هذیان ها

چشم خیس تنباکو

گریه های قلیان ها

فال تلخ یک قهوه

آه داغ فنجان ها

بی تو خسته از دنیا

از تمام انسان ها

خوش به حال زندان و

تسمه ی تگهبان ها

 

 مرا  نه شیخ بهایی

مرا نه شیخ بهایی ، نه بایزید خودت کن

بیا به هیچ بهایی مرا مزید خودت کن

من از ستاره و خورشید وماه خیر ندیدم

مرا نه شمس غزل ها، نه بوسعید خودت کن

فقط گرفته دل من از این مکعب سنگی

مرا ببر به خیابان ، مرا شهید خودت کن

در آفتاب نگاهت مرا به رقص در آور

چنان غبار بچرخان و ناپدید خودت کن

جنون رقص گرفته تمام هستی من را

مرا به دار غزل ها رفیق بید خودت کن

غزل رسید به زلف پر از شکن شکن تو

شکستگی غزل را تو روسپید خودت کن

 

 ذر سکوت دشت

مرد با چوبدستی اش آرام ، گله را سوی چشمه هی می کرد

چند زنگوله در سکوت دشت هم صدایش دلی دلی می کرد

لحظه ای بعد پای یک چشمه زیر بیدی که بود همرازش

فوران رهای آهش را ،  حبس در بند بند  نی می کرد

یادش آمد که صبح گلنارش پس از آن سرفه های تبدارش

خون دلهای خورده را یکجا برلب حوض خانه قی می کرد

یادش آمد که یک سکوت تلخ شعله می زد به گونه ی  گلنار

دست چسبیده روی پهلویش گله از برف ماه دی می کرد

خواست خود را بیفکند ازکوه مثل حیدر به داغ گل بی بی

شبح فکرهای نافرجام ذهن او را مدام طی می کرد

 

 عصر رفتن

عصر رفتن است  و باز گریه های بی امان

سمت رفتن مرا جاده می دهد نشان

بوی گریه می دهد گونه های شعر من

در شروع شرجی ابرهای ناگهان

باز می سرایم از خنده های گرم تو

گریه های بی امان گر گذاردم توان

لحظه ی حضور تو فرصتی بهشتی است

فرصتی که کم رسد از زمانه این زمان

می شود قدم زنیم ساحل ترانه را

بی حضور چترها با دو قلب توامان

سیب گرچه نیستم یک انار خونی ام

دانه دانه کن مرا در تبسم دهان

رسم این زمانه بر رفتن و نماندن است

رفتنی که می زند آتشت به روح و جان

یک نظر به جاده و یک نظر به سوی تو

که برای عاشقت دست می دهی تکان

می روم ولی اگر عمر من وفا کند

می کنم تو را طلب از خدای مهربان

گر که مردم از قضا می کنم فقط دعا

تا دهد تو را خدا عمر خضر جاودان

این غزل سروده شد در نگاه گرم تو

زین سبب نمی دهد بوی حرف دیگران

 

سلام دوستان

میهمانید به چندین غزل جدید

و داغ !

قبل از آن دو خبر :

سرزمین سعر ۱و۲ منتشر شد:

سرزمین شعر 1(آثار کلاسیک شاعران خراسان)

 سرزمین شعر 2 (برگزیده اشعار سپید شاعران خراسان)

به کوشش: قاسم رفیعا- محمد بهبودی نیا

با مقدمه : محمد کاظم کاظمی

ناشر:انتشارات سپیده باوران

با تشکر از لطف آقای رفیعا و بهبودی نیا یه اینجانب.

 

"من میوه ی ممنوعه نچیدم آقا" منتشر شد

به کوشش :روح الله محمدی

مجموعه ای از بداهه های شاعرانه از این شاعران:

روح الله محمدی-علی رضا خسروی-سعید عندلیب-احمد بروین-محمد رضا غلامی-محمد رضا حسینی مود

 

روزنامه

کودک فقط فریاد می زد: روزنامه !

این سو و آن سو داد می زد: روزنامه !

حرف از خبرهای طلایی رنگ گندم

ازمیهنی آباد می زد ، روزنامه!

ناگه صدای بوق و ترمز در هم آمیخت

نبضش از این رخداد می زد ـ روزنامه ـ

بادی وزید و برگها را با خودش برد

حالا ورق در باد می زد ، روزنامه

خونش به روی خط عابر لخته می شد

کودک ولی فریاد می زد: روزنامه... !!

 

یک نیمه ی کاشی 

زیباست که از عشق تو ناشی شده باشم

بعدش به نگاهی متلاشی شده باشم

در نقش جهانت که تمامی جهان است

یک آینه ، یک نیمه ی کاشی شده باشم

زیباست به موگیر سرت عشق بورزم

گهگاه که مشغول حواشی شده باشم

خود را بسپارم به هرمندی دستت

تا آن که تو خواهی بتراشی شده باشم

با تو نکند فرق که از تیره ی" ژرمن"

یا تیره تر از نسل "نجاشی" شده باشم

ننگ است که در حاشیه ی پرت خیابان

هم بازی چندین تن لاشی شده باشم!

برگرد که می خواهم ازاین پس همه ی عمر

آن گونه که می خواسته باشی شده باشم

 

می پرستم

می پرستم گل چسبیده به موگیرت را

گیسوان به کمرگاه سرازیرت را

دکمه ی واشده ی آخر روپوش تو و

عطر برخاسته از پیرهن زیرت را

سیب هایی که تمنای رسیدن دارند

طپش منتشر از انبه و انجیرت را

تو همان مریم پاکی که به یک چرخش چشم

می نشانی وسط قلب خدا تیرت را!

شعله دادی تو به خونمردگی رگهایم

کیست انکار کند قدرت شمشیرت را!؟

بست با تو چمدان سفرش را این شهر

تا که اثبات کند عشق فراگیرت را

بعد از آن نیز که من ماندم و ویک شهر سکوت

می فشارم به بغل جای تو تصویرت را

 

هم اتاقی

عشق شد اتفاقی

با دلم هم اتاقی

تا بگیرم به آغوش

یک سبد از اقاقی

تا بیفتم دوباره

مست بر دست ساقی

از خراسان شعرم

نغمه خیزد عراقی!

...حال از رد پایش

مانده یک زخم باقی

زخم تلخی که دارد

با غزل ها تلاقی

تا به جای ترانه

هی بخوانم" فراقی"

فراقی:نواهای غم انگیز عاشقانه در خراسان.

 

بر نیمکت ها

تا شیوه ات در عاشقی لیلا شدن باشد

این بید مجنون راسر شیدا شدن باشد

دیگر نخواه ای یار در این عصر دلتنگی

بر نیمکت ها سهم من تنها شدن باشد

از زیر بار خویشتن خواهم که برخیزم

در زانوانم گر توان پا شدن باشد

از جوی باریکم به دریای تو می آیم

آن جا مرا شوق قزل آلا شدن باشد

تا آخرش هستم بر این عشق زلیخایی

حتی اگر پایان من رسواشدن باشد

با آن که از فرسایش خود عمق می یابد

رودی که در اندیشه ی دریا شدن باشد

بازآی و دستت را گره کن در دو دستانم

تا هر گره را چاره تنها واشدن باشد

از غنچه ی نجوای ما گل می کند فریاد

گر غنچه ها را عزم هم آواشدن باشد

 

از زیر توری سپیدت

با آن که اشعارم نمی آید به کار تو

یکجا تمامی غزل هایم نثار تو

چشم عسل ریزت عزل می آفریند باز

از شاعر زیباپرست تازه کار تو

چرخ فلک چرخانده من را با خودش بسیار

ای کاش امشب را بچرخم بر مدار تو

عمری است در این شهر یک شبگرد تنهایم

بگذار یک شب را بمانم در کنار تو

تا بوسه ها بنشانم از کشمیر چشمانت

بر گونه های سیب لبنانی تبار تو

من داغ ها دیدم ولی از داغ لبهایت

ننشسته روی گونه هایم یادگار تو

بگذار امشب در کنار برکه ی مهتاب

تن را رها سازم به موج آبشار تو

گاهی به یاد خاطرات کودکی هامان

تابی خورم بر گیسوان تابدار تو

من آریایی زاده هستم – فرق ها دارم –

با جمله ی عشاق هندی و تتار تو

باور نمی کردم چنین کوه آهنین مردی

با تار مویی می شود روزی مهار تو

عاشق شدم بر سیب های سرخ و زردی که

می خورد غوطه در زلال چشمه سار تو

پیچیده در خواب پل نزدیک آبادی

حالا به خوبی سوت کشدار قطار تو

از زیر توری سپیدت هم شبی ای کاش

پرتاب می شد سوی دیوارم انار تو!

 

یک گاف!

تو در نگاه من، زلالی و صافی

حریر شعرم را ، تویی که می بافی

مرا به سیبی از بهشت مهمان کن

اگر در آیین تو مانده انصافی

نمی شود از تو گرفت یک بوسه

به وعده و لافی ، به هیچ اوصافی

به نامه ی عشقم نمی دهی پاسخ

به ذکر یک جمله، به درج پارافی

بهانه ات این است: زبان تو سرخ است

سر تو اما سبز برای حرافی

نه فکر آبی و نه فکر نان داری

میان مشتی شعر همیشه علافی

بهانه ات این است : که شاعر مودی

نه شیعه ی مشهد، نه سنی خوافی!

اذان کفرت را بلند می خوانی

اگر ز نوزادی بریده شد نافی!

به "عین" و "شین" و "قاف" همیشه آویزی

اگر چه خود تنها شبیه یک "گافی"!

به لیبی شعرت– به شهر بنغازی –

تو را نشان دارد تفنگ قذافی!

 

شب عید

شب عید است ودستم خالی از گرمای یک سنگک

نشد حاضر، دهد یک نان قرضی را به من ، مردک!

شب عید است و سرما میخکوبم کرده در میدان

و دارد انتظارم می کشد یک خانه ی کوچک

درخشد سکه ای بر پینه ی دستم – خدا راشکر-

که خواهد ریخت شادی را به جشن کوچک قلک

شب عید است و ماهی ها میان تنگ ها رقصان

و می بارد فقط از آسمان شهر ما پولک!

گروهی از خلایق را کشانده گوشه ی میدان

عمو نوروز با روی سیاه و شیون تمبک

نشسته یک سکوت سرد جای هفت سین من

چه می غلطانی ام در خنده های تلخ ، ای دلقک!

چه باید کرد اگر گریید رو در روی من مریم

اگر خندید بر من، کفش های پاره ی بابک!

ندارم روی رفتن سوی خانه – های آقایان! –

مرا ای کاش می بستید امشب بر همین تیرک!

 

جوشانده ای بیار

جوشانده ای بیار و برایم دوا بریز

افتادم از نفس! به اتاقم هوا بریز

عطر صدای نازک خود را به روی من

از لابلای پنجره ی نیمه وا بریز

در استکان خالی ام امشب نریز کم

با حکم قلب عاشق فرمانروا بریز

تا از خودم تهی شده از عشق پر شوم

در ذره ذره ام قدحی را سوا بریز

این بینوا بریده از اصل وجود خویش

در بندبند این نی تنها نوا بریز

 

خون تمشک

حالم گرفته است از این کوچه ی دمق

از بادهای رهگذر سست بی رمق

حالم گرفته از پسران پیاده رو

از دختران نارس لوس اجق وجق

از بانوان گم شده دررنگ و اودکلن

از مردهای پرسه زن پوچ کله شق

قداره بسته بر سر هر کوچه ی محل

مستی که سرکشیده دو سه شیشه ی عرق

در انحصار مور و ملخ جان سپرده اند

این شاخ های بی ثمر و میوه های کق

مانده ست روی ساقه ی گل رد داسها

خون تمشک بر در و دیوار نا بحق

می ریزد اشک بر شب ما هر ستاره ای

خون گریه می کند به افق های ما شفق

ای کاش آن که کرد خیانت به بره ها

در خویشتن بلاید و آید به واق و وق...

ای فاتحان کوچه ی تاریخ! قرن هاست

شلاق می زنید بر این قوم گرده لق

شاید ورق دوباره بگردد به کام غیر

آن سان که حال خورده به کام شما ورق

بس تاج ها که رفته به تاراج روزگار

سرهای بس که رفته به مهمانی طبق...

آه ای مسیح گمشده! برگرد و در بزن

بر خانه های شهر شماتت تتق تتق!

 

آرامگاه

مستی و می خواهم تو را مستانه تر از پیش

مانند خود عاشق تر و دیوانه تر از پیش

دارم به گرد  ۱۹ شمع تو می رقصم

خود را به آتش می زنم پروانه تر ازپیش

طوفان وزید و خانه ام را برد بر انگشت

تا کارتن خوابت شود بی خانه تر از پیش

آباد کن من را به دستان هنرمندت

حالا که برگشتم سویت ویرانه تر از پیش

از بقبقو هایت بنوشانم اگر حتی

آیم به سمت آشیان بی دانه تر از پیش

با آن که حل شد عمر من در عشق شیرینت

می بوسمت در خواب ها دزدانه تر از پیش

می خواهم آغوشت شود آرامگاه من

بازوی خود را تنگ کن  مردانه تر از پیش!

 

دف بزن امشب

دف بزن امشب که پا به پات برقصم

دف بزن امشب که تا برات برقصم

از دژ خورشیدی کلات خراسان

تا دم دروازه ی هرات برقصم

با سر و دست و کلاه و پیرهن خویش

در وسط دیر و سومنات برقصم

گاه بخوان با صدای نازک شرقی ت

تا من دیوانه هم صدات برقصم

آن قدر از دست تو پیاله بگیرم

تا که شوم مست و لات لات برقصم!

دف بزن ای شمس "بیرجند" غزل ها

تا که شوم کاه و در هوات برقصم

گر نه بگو تا شوم قناری زردی

چرخ زنم سرخ و جان فدات برقصم!

 

                       به صدای سوزان کویر:

                                     " سیما بینا "

از نرگس خوسف

صدای تو زیبا، صدای تو ناب است

صدای تو شفاف مانند آب است

صدای تو لبریز باران و شبنم

صدای تو روشن تر از آفتاب است

صدای تو سوزان تر از نی لبک ها

صدای تو جریان داغ مذاب است

صدای تو از ریشه های اصالت

صدای تو اصلا بدون لعاب است

صدای تو از عمق دلهای مردم

صدایی بدون دروغ و نقاب است

نه در وصف یک عده لوس عروسک

نه در مدح یک عده عالی جناب است

صدای تو چون دامن دختر دشت

پر از گل، پر از خاطرات گلاب است

صدای تو از نرگس "خوسف" سرمست

و از"مود" انگور سهمش شراب است

صدای تو گاهی دراین شام تیره

درخشان تر از خط تیر شهاب است

اگر نشنوم روزی آواز مستت

تمامی آن روز حالم خراب است!

 

 خوسف :زادگاه سیما بینا خواننده و بژوهشگر بزرگ موسیقی

 مود:زادگاه شاعر در ۳۰ کیلومتری بیرجند

 

 شعر تلخ آخرین

این شعر شاید شعر تلخ آخرین باشد

بگذار این هم سهم یار نازنین باشد

ای یار شاید صبح فردا پای یک دیوار

افتاده نعش سرخ من روی زمین باشد

بگذار پس دست تهی از حاصلم امشب

در باغ لیمو و ترنجت میوه چین باشد

تو آفریدی شعرهایم را به یک لبخند

این آفرینش لایق صد آفرین باشد

من در دهان زخم هایم عشق ورزیدم

ترکیب زخم و عشق – آری – بهترین باشد

آزاده تر از سرو بودم در مسیر باد

شاید لج این بادها هم از همین باشد

حالا نشسته روبرویم جوخه ی آتش

شاید خدا می خواست پایانم چنین باشد!

سلام دوستان!

این هم ده غزل

از کارهای جدید و منتشر نشده ی من:

 

کمی شعور به شعرت اضافه کن شاعر!

وترک قهوه و قلیان کافه کن شاعر!

بساز آینه ای از حقیقت شعرت

نثار مردم شهر خرافه کن شاعر!

به نغمه های رها غرق کن خیابان را

و گزمگان دمق را کلافه کن شاعر!

بچرخ مست و به دیوانگی  شرنگ تلخ

به کام محتسب بدقیافه کن شاعر!

به سفره های تهی قرص ماه کامل باش

و ترک سکه ی دارالخلافه کن شاعر!

شبیه آهوی افتاده در کمند عشق

عصاره های بهاری به نافه کن شاعر!

به قاف عشق بیامیز و تیغ خاموشی

به ناف قافیه های گزافه کن شاعر!

♥♥♥♥♥

 رو به پایان ببر درنگت را

بچکان ماشه ی تفنگت را

تنگ تر کن به لوله ی برنو

چشم بادامی قشنگت را

دوست دارد شکار مغرورت

سرب تفتیده ی فشنگت را

بنشان روی میله های قفس

خون پیشانی پلنگت را

شیشه ی صبر من شده نازک

منتظر مانده قلوه سنگت را

می پرستد دل پر از رنجم

نوک پولادی کلنگت را

کن شکوفا میان پرهایم

خنجر ناگهان چنگت را

◘◘◘

به هوا احتیاج دارم، های!

به رگم هدیه کن سرنگت را!

♥♥♥♥♥

با دامنی گلدار می آیی با یک سبد لبریز از انجیر

خوش آمدی با آن که داری باز مثل گذشته باز هم تاخیر

با گوشوار سرخ گیلاست با عطر سیب منتشر در باد

ای سبزه ی بالا بلند من ! – زیتون سبز کوچه ی ازمیر!-

خود را به هم می پیچی و آرام قصد گذر از کوی من داری

گهگاه باد عصر تابستان با رو سری ات می شود درگیر

چشم تو می چرخد به سوی من از من به سوی کوههای دور

یعنی که اشک التماس من دیگر ندارد در دلت تاثیر

آفتابگردان دل عاشق با چشم هایت می شود تنظیم

صد بار اگر هم رو بگردانی از تو نخواهد شد دل من سیر

با آن که خود را می رهانی تلخ از پنجه های بی پناه من

باشد خیال روی ماه تو در چنگ زخمی پلنگ پیر

هر چند گاهی می شود مهتاب با یاد تو در کوچه ی شعرم

حل می شوم با قرص ماه آرام در استکان این شب دلگیر

ازراه رفته لااقل یک بار بر گرد و پیش من توقف کن

می ترسم از روزی که باز آیی روزی که باشد نازنینم دیر!

♥♥♥♥♥

چون خون زلال لیقه هاتان

تاراج شده وثیقه هاتان

با بوسه ی داغ هر گلوله

گل داد شبی شقیقه هاتان

با نبض پرنده شد هماهنگ

پلک همه ی دقیقه هاتان

تا رنگ خدا حنا ببندد

بر سادگی سلیقه هاتان ،

آویخته شد ستاره ی خون

از هر طرف جلیقه هاتان

این مسئله می دهد نشان از

پیچیدگی طریقه هاتان

طرح لب خشک آسمان است

شرح همه ی مضیقه هاتان

♥♥♥♥♥

تو چشمه ای و من تشنه بره آهویت

بجوش و غلغله انداز تا فراسویت

برای آب تنی در تو لک زده ست دلم

بکش برهنه مرا زیر موج گیسویت

تو جفت ماده ی عشقی به روی دریاچه

نخواه بی تو بمیرد در اشک ها قویت

پس از خدا تو مرا آفریده ای بانو!

و سنگ کرده ای ام با طلسم جادویت

چه کرده با دل شیدای من – نمی دانی –

طنین دلکش موسیقی النگویت ...

◘◘◘

ببین شوالیه ی زخم خورده برگشته ست

و تکیه داده به دیوار برج و بارویت

از انحصار کنیزان قصر بیرون زن

مرا بگیر دوباره میان بازویت

ببند شال سرت را به زخم خون پاشم

ببین چه رفته به مجنون ماجراجویت

رسیده وقت خداحافظی، خدابانو!

خوش است جان دهم آرام روی زانویت!

♥♥♥♥♥

گل سرخی شکفت از دهنت

غرق گل شد سراسر بدنت

اشک صدها ستاره غسلت داد

ماسه های کویر شد کفنت

صحبت از تازیانه ی شب داشت

امتداد خطوط پیرهنت

خط کشیدی به مشق دفتر شبب

بادل خود – شهاب شب شکنت-

به زمین خورد و پخش شد هرسو

در همان لحظه تکه های تنت ...

◘◘◘

ماند از خاطرات تو دو یتیم

در شب تلخ مویه های زنت

جرمت این بود – جرم سنگینت-

بودی عاشق به مردم وطنت!

♥♥♥♥♥

شهید کرده دلم را شمیم عطر تن تو

شلیل های شکفته به زیر پیرهن تو

دوباره می پرم از شوق سوی قد بلندت

به رقص دامن کوتاه و عشوه ی خفن تو

بگو کرشمه برقصد ظرافت کمرت را

و گوی عشوه بچرخد به کاسه ی لگن تو

قسم به حرمت حوا! مرا تو کرده ای آدم!

مرا که خوشه نچیدم زگندم بدن تو

تو شاعر منی و این تن ترک زده ی من

منی که تنگ تنیدم به هر تتن تتن تو

چه می شود بنشینی به زانوی غزل من

که تا به بوسه بشویم سراسر دهن تو

◘◘◘

منم  و پاکت سیگار و ایستگاه شلوغی

که خالی است از عطر تنفس ترن تو

♥♥♥♥♥

برای همدلی ما دلی ایاغ بیار

بیا و دلبرکی ترد و تردماغ بیار

بریز در دل سرد بخاری ام آتش

برای سینه ی افسرده درد و داغ بیار

اگر شده ست فقط از بهار گلدانی

به فصل سرد خزانم به جای باغ بیار!

به قحط سال قناری اگر شده حتی

برای دست سپیدار یک کلاغ بیار!

بلوغ رابطه ی ما فروغ می خواهد

اگر به خانه ی من آمدی چراغ بیار

♥♥♥♥♥

می توانید تا ابد بزنید

آن چنان که کسی نزد بزنید

گاه با چوب، گاه با باتوم

گاه با مشت و با لگد بزنید

آری این بار می شود طوری

که تصور نمی شود بزنید

مرده اش را به جرم بدمستی

لخت کرده دوباره حد بزنید

سابقه دارد از شما این که

تازیانه به یک جسد بزنید

به درختان به جرم سبز شدن

تهمت ناروا و بد بزنید

هر شب از جعبه های جادویی

حرف از جرم مستند بزنید

سم بکوبید در تمام بلاد

راه بر هر چه نابلد بزنید

ذوب در مذهب علی باشید

تیغ با ابن عبدود بزنید

♥♥♥♥♥

به قهقهه ، به تبسم، به هر طریقه بخندی

خدا کند که همیشه به هر دقیقه بخندی

مرا به سمت جنون می کشی به شیوه ی رندی

- به قهقهه به تبسم به هر طریقه بخندی-

بیا به بوسه درآمیز خنده خنده لبت را

که قول دادی از این پس تو با سلیقه بخندی!

شوم برای تو دلقک برای آن که تو شاید

دهان قهقهه را تا خم شقیقه بخندی

غزل به ورطه ی چالش فتاد و حق تو باشد

به این  تتن تتن کهنه به این عتیقه بخندی

دو روز دیگر عزیزم! به پشت خم شده ی من

به عینک و به عصا و به یک جلیقه بخندی!

این هم یک غزل:


بنشان مرا در سایه ی نارنج و لیموها

در خلوت بادام چشم بچه آهوها

ترکیب بشکوهی است گیلاس لبان تو

با جوهر خون من و نقش قلم موها

وقتی تنت را می سپاری دست موج آب

کف کرده می رقصند گردت ماه بانوها

خال تو اتش زد به جانم - ماه پیشانی!-

خاکسترم را داد دست خان هندوها

ازسمت شیراز تو تنها یک غزل کافی است

تا ولوله افتد به کار و بار کاکوها

پل می زند ازسمت کرمان غزل هایم

تا اصفهان چشم هایت شعر خواجوها

در ساحل غمگین بندر تا طلوع تو

لنگر بیندازند قایق ها و جاشوها

افتاده ام تنها کنار اسکله بی جان

باز آی و مرهم نه به روی زخم چاقوها

جان خودم را میدهم ، اما نخواهم داد

یک تار مویت را به "زینو" و "کریمو"ها


با گزمگان مست افتاده سر و کارم

پنهان نخواهم کرد عشقت را به پستوها

 همیشه خسته و زار و علیلی

تداره این غم و غصه دلیلی

تو و این برج ها میشی خلاصه

در ابعاد مکعب مستطیلی!

بیا اول مرا در خود فنا کن

فنای گیسوی سرخ حنا کن

دوباره تا دهم جان را برایت

خدا بانو! مرا از نو بنا کن!

به قدری که بجستون ٬ نار داره

همون قدری که قالی ٬ تار داره

به تعدادی که ریگه در بیابون

رضا با تار مویت کار داره! 

 

 عاشقانه ها

 تنگ است دلم برای یک خنده ی تو

آن خنده که می کند مرا بند ه ی تو

در بازی سرنوشت شطرنجی عمر

باشد دل من همیشه بازنده ی تو

 

در عشق و وفا دمی برآوردم کن

با تر که ی این انارها تردم کن

بشکن تنه ی غرور سرسختم را

برخیز و میان بازویت خردم کن

 

 هرم نفست در دهنم باقی ماند

داغ لب تو بر بدنم باقی ماند

تا عطر بهشتی تو با من باشد

یک موی تو بر پیرهنم باقی ماند

 

خورشید نگات را به فانوسم کن

امواج صدات را به ناقوسم کن

باید که تمام شهر بشناسندم

داغی بنه روی گونه ها ـ بوسم کن ـ

 

عاشقانه ای بلند

سلام دوستان جان!

 میهمانید به یک عاشقانه ی بلند:

 

بیا فشرده تر از خوشه های انگورت

بغل بگیر مرا با تمام منظورت!

بغل بگیر چنان که صدای امواجم

رسد به گوش اهالی ساحل دورت

مرا حساب کن از آن هزارها ماهی

که حاضرند بمیرنددر دل تورت

تو آن درخت اناری که می مکد هر روز

زساقه شهد سلیمانی تو را مورت

تو شاهزاده ای از پارس – نامت ایراندخت-

ومن نواده ای از تیرگان شاپورت

بگو پیاله بیارد طبق طبق خیام

به پاس خنده ی عطاری نشابورت

برهنه می شوم و رو به قبله  ات بی جان

بیاورد اگر عطار سدر و کافورت

تو اسب سرکش عشقی و دوست دارم من

علف شوم به تمنای سبز آخورت!

به قطره ای که مکیده ست از تنت ای گل

عسل شده ست سراپا تمام زتبورت

به یاد خاطره هامان دوباره برپا کن

بساط بوسه و لبخند و مجلس سورت

عنان روسری ات را به دست باد بده

بپاش روی من از نغمه های پرشورت

میان خلوت آغوش من توقف کن

که بوسه ای بنشانم به گیسوی بورت...

□        □      □

که کرده است در این قحطسالی گنجشک

به قتل فاچعه آمیز بوسه مجبورت

چنان مباش که فردا مورخان جهان

گهی سزار بخوانند و گاه تیمورت

شده ست چتگ من –ای ماه- از قفس سرشار

ببین چه آمده بر این پلنگ مغرورت!

                                                             تاحالی و بهانه ای...

سلام. اثر زیر متعلق به حدود دو سال قبل است كه تا کنون به طور گسترده در سایت ها،وبلاگ ها،جرايد ومطبوعات،ايميل ها و صفحات فیسبوک منتشر شده و دههاهزار خواننده داشته و بازخوردهای بسياري را به دنبال داشته است.

سلام

اين جا مًشهداست

                                          "  شعری فرانو"

 سنلام

اين جا مشهد است

به هر طرف كه روكني

عقربه نگاهت،به سمت حرم مي چرخد

آن جا بهشت را مي نوشي.

 

هر چه شيخ است ،اطراف حرم است:

شيخ طوسي ، شيخ طبرسي ، شيخ بهايي...

در زيرگذر حرم، با اشتباهي كوچك

به جاي امام رضا، نواب روبرويت سبز مي شود

نواب تورا به ميدان عدالت مي برد

- همان ميدان اعدام سابق-

 

با معلم پس ازدانش آموز و دانشجو به زندان مي رسي

زندان سر ميدان تربيت است

فرهنگ نرسيده به تربيت، بن بست مي شود

آموزش و پرورش ، در حاشيه فرهنگ است

دانشجو درست روبروي هفت تير است

هفت تير سريع به پيروزي ميرسد

 

پس از استقلال ، از آزادي كه بگذري

به جمهوري اسلامي مي رسي

صدا وسيما، سر جمهوري اسلامي است

در صدا وسيما،به نوفل لوشاتو باز ميشود

جمهوري اسلامي را  منتظري به بعثت مي رساند

 

مصلي پراست ازعمده فروش ها

كوكاكولا درست وسط كوثراست

باغ ملي روبروي كنسولگري پاكستان است

پروما درجانباز است ، اما جانبازي آن جا نمي بيني

در فلسطين يك سرزمين ورود ممنوع وجود دارد

به نام باغ بزرگ ملك آباد

 

دادگستر ي روبروي سازمان تبليغات است

ارشاد ادامه ي قاضي طباطبايي است

فرمانداري، در مركز پاسداران است

بيمارستان امدادي را وسط فداييان اسلام ساخته اند

فرودگاه ،در امتداد جمهوري اسلامي است.

 

بسيج همان برق سابق است كه به ضد مي خورد

امت از وحدت شروع مي شود

و به بعثت ختم مي شود

 

در دانشگاه ابتدا به دكترا مي رسي

آخرش به سراب

از دروازه طلايي تا سراب

ده قدم فاصله است

        ***** 

مشهد يك تهران ديگر است

تجريش دارد، زعفرانيه ولويزان دارد 

دانشگاه فردوسي سر ميدان آزادي است

اما دري به آن ندارد

 

از امام علي تا امام حسين وامام هادي

اين طرف شهر خبري نيست

در سجاد ، سجاده سخت گيرمي آيد

عوضش نسترن هست ، نيلوفر هست

بنفشه و مرجان ولاله هم هستند

- از شمالي تا جنوبي شان-

البته امين و حامد وسينا هم هستند

 

خيام خيلي چراغ قرمز دارد

به وي‍‍ژه وقتي به سجاد مي خورد

سعدي فقط صوتي و تصويري است

پل حافظ چهارراه گاراژدارهاست

در توس كاوه ي آهنگر تا توانسته آهن فروشي زده است

 

دنبال ايرج ميرزا نگرد!

اورا از شهر بيرون كرده اند

ميرزاده عشقي را به جهان آرا بخشيده اند

عشقي امير كبير را قطع مي كند

امير كبير بهشتي را

 

گاز ، شرقي و غربي است

مطهري شرقي وغربي نيست-فقط شمالي وجنوبي ست-

چمران به چهارطبقه مي خورد

كوهسنگي از شريعتي شروع ميشود

 

در الهيه يك متر زمين ، خدا تومان قيمت پيدا كرده است

شهرك ناجا پراست از:

نرگس،شكوفه،نسيم،ياس،اختر،سنبل ، بنفشه و...

 

قاسم آباد خيلي شلوغ است

يك خيابان حسابي آن دكتر حسابي است

شيرپاستوريزه درحجاب است

دكتر حسابي،دكتر شريعتي، دكتر يوسفي و اديب،

همگي حجاب را قطع مي كنند

آخر حجاب ، ميثاق است

آخر ميثاق هم، نمايشگاه.

 

امام خميني  به بزرگراه آسيايي مي خورد

كه تمام شهر را دربرمي گيرد

مردم  عبادي را دوست دارند

چون از شهدا شروع ميشود و به امام حسين مي رسد

در ميدان شهدا،جاي لاله ها را ساختمانهاي شيك مي گيرند

- چند سال است شهدا را به كلي نبش كرده اند-

 

این جا همه پديده را دوست دارند

چون از همه قشنگ تر و با كلاس تر است

 

اين جا مردم زياد به ويراني مي روند

به هارونيه و حصار مي روند

بند گلستان را ، آنها گلستان كرده اند

خواص بيشتر به چاه خاصه مي روند

                 و سرآسياب 

جوان ترها ، روزها به كارده و جاغرق مي روند

                                   شبها به چاليدره!

 

راستی

خانه ما میدان حر است

آخرسرافرازان!!


 اینک که آبسال دستهای عطوفت ومهربانی است و نسیم هستی بخش نوروز در مشام میهن پیچیده است در آغازینه ی بزر گترین عید ایرانیان که میراث بشکوه نیاکان ماست سالی سراسر کامیابی را برای همه ی شما دوستان جان ارزومندم.

 از هم کیشان شاعرم نیزدر سراسر کشور به ویژه دوستانی که سالهاست در جمع صمیمی "سه شنبه های مهربان" فرصت آه کشیدن را برای ما فراهم کرده اند صمیمانه سپاسمندم.

این هم چند شعر که در طول سال به پیشگاه آن فرهیختگان هدیه شده است:

 

باید قدحی از آسمانت بدهی

از ساغر شعر ناگهانت بدهی

عیدی مرا سه شنبه که می آیی

از غنچه ترین سمت دهانت بدهی

نامرد اگر چه "دشنه در ديس" كند

انگشت زمانه هي تو را هيس كند

بي چتر بيا قدم بزن در باران

تا شعر سه شنبه ها تو را خيس كند!

در فصل دوباره ی فراخوان غزل

با توست که تازه می شود جان غزل

با آمدن تو باز خواهد بارید

بر کوچه هر سه شنبه باران غزل !

 تقديم كنم طبع غزل خوانم را

جامانده ي هر چه كفر وايمانم را

آن روز سه شنبه كه تو خواهی آمد

در مقدم تو فداكنم جانم را!

با شعر تو چشمه ها روان تر باشند

با ان كه خزان است جوان تر باشند

"مهر" آمده تا سه شنبه ها بيش از پيش

باآمدن تو مهربان تر باشند!

  

لطف تو نشان خانه ام را بلد است

این لطف فراتر از شمار و عدد است

با این همه خواستم بگویم فردا

آغاز سه شنبه های سال نود است!

خسته از روزهای تکراری...

خسته از بازی بدلکاری...

عشرت ما دو استکان شعر

جویبار سه شنبه ها جاری...

 

اما دو غزل با همه ی بی حوصلگی

(واگویه ای و عاشقانه ای):

یکان:

به راه كعبه رفتي از بخارا سر درآوردي

تو اهل آسمان بودي و اين جا سر درآوردي

دو روزي را ميان خارهاي دشت چرخيدي

و بعد از باغهاي سمت دريا سردرآوردي

عرق مي ريختي با مش حسن در قريه ي پايين

شبي از سفره هاي خان بالا سر درآوردي

رها كردي الاغ دم سياه راه خرمن را

شتابان رفتي از "بنز" و "سوناتا" سر درآوردي !

خلايق را نشانيدي به گرد قصه ي ديروز

و خود رفتي و از آغوش فردا سردرآوردي

برادر را به روي شانه از پيش پدر بردي

چه زود از پوستين گرگ صحرا سر درآوردي

نيستان دلت لبريز مولانا وبيدل بود

چه شد رفتي و از "بابا كرم ها" سر دراوردي

سرودي سالها از شانه هاي زخمی مردم

چه زود "آقا كريم"(۱) از بزم..... سر درآوردي

 "رفيق خانه و گرمابه"ي ما بودي وآخر

شدي باتوم و از روي سر ما سر درآوردي

(۱)-اشاره به "کریم شیره ای" شاعر دربار قاجار

 

 دو دیگر:

 كشمير چشم هاي سياه تو ديدني است

لبنان قامت تو پر از سيب چيدني است

وقتي كه نيست خلوت آغوش گرم تو

روياي پاك دامن تو آرميدني است

اي گل به كام تشنه ي زنبوركت هنوز

 تنها عصاره هاي تن تو مكيدني است

جا مانده روي ميز دو گيلاس خالي و

گيلاس هاي سرخ تو حالا چشيدني است

با من برقص این همه شور و و ترانه را

این مستی و خرابی امشب پریدنی است

انگورهاي نارس اين تاك پيرسال

تنها در آفتاب نگاهت رسيدني است

چون نقش روي ماه تو بر بوم آسمان

ناز تو نازبانوي زيبا كشيدني است

حوا! بزن به گرد تنم حلقه با دو دست

تا ساقه هاي گندم عمرم خميدني است

 

سلام دوستان نازنينم

عذرخواهم از تاخير سه ماهه ام

اين هم جديدترين غزلم:


مستند(1)

درلابي هتل ، هتل قصر باغرود

دختر نشست و دكمه ي پيراهنش گشود

يك لحظه بعد هجمه ي پر حجم خاطره

سيگارهاي پشت سرهم شراب مود

حس كرد ، داغ مي شود و مي رود به اوج

در حلقه هاي منتشر و رازناك دود

آمد به ذهن خسته اش از روزهاي دور

كه يك نفر براي دلش گرم خوانده بود:

"با هر چه عشق نام تو را مي توان نوشت

با هر چه رود نام تو را مي توان سرود"...

 

هي كات، هي دوباره ديالوگ، دوباره ‍‍ژست

اين بوده كار دختر از آغاز صبح زود

او آن ستاره ا ست كه هنگام ديدنش

افتاده است از سر مردان كلاه خود

او كه به يك اشاره ي يونان دست او

مي شد هزار قامت شواليه عمود...

در فيلمي كه نامزد خرس نقره اي است

در فجر جشنواره ي جمهوري كبود

باسهم كودكان فقير جنوب شهر

نه پول يا سفارش كمپاني يهود...

 

در باز شد و سايه ي گنگ خميده اي

با ضربه اي به شانه درآوردش از ركود

آميخت پچ پچ تن و هرم نفس زدن

با رقص گاه گاه النگو و چنگ و رود

-افتاده بود دست هوسناك فيلم ساز

در شوخ زار ليمو و نارنج و آمرود-...

 

آمد كنار پنجره دختر كه پر كند

شش با هواي تازه و مرطوب باغرود

خاموش بود شهر درندشت و تيرگي

مي آمد از تمام جوانب براو فرود

يك زن در امتداد خيابان روبرو

بر بنزهاي رهگذر آغوش مي گشود... 

"یارانه"های ویژه رمضان(2)

 

خبر!...خبر!...

سری دوم "یارانه" های ویژه رمضان!

اخوانیات امروز من و دوستان شاعر

 

 امروز نزدیک افطار، رباعی زیر را برای بعضی ازدوستان شاعر فرستادم:

مومن شده ام به کفر و ایمان تو من

شرمنده ی الطاف فراوان تو من

حالا که شده لحظه ی افطار ای کاش

باشم رطبی به زیر دندان تو من!

 

اما پاسخهای پیامکی بعضی از دوستان:

 سعید عندلیب:

افطار رطب بشو که گازت بیزنم

یک بوسه به چشم دلنوازت بزنم

وقتی به نماز عشق قائم گردی

در قبله ی دل ره نمازت بزنم

 

هوشنگ محمدی:

حرفی دارم میان دندان ولب است

از شعر شما دلم پر ار تاب وتب است

من لحظه شمار موقع افطارم

افطار رطب در رمضان مستحب است!

 

زیور سیدموسوی:

سرشار لطافت است اشعار شما

ما سخت در انتظار دیدار شما

یک دانه رطب کم است،یک نخلستان

روزی شما به وقت افطار شما

 

حشمت سیدموسوی:

شیرینی تان از رطب افزون شده است

چون آخر حرفهای موزون شده است

من طبع پیامکی ندارم هر چند

این مهر ولی ز دست بیرون شده است

 

سعیده موسوی زاده:

ای کاش شوم قند به فنجان تو من

ای من به فدای آن مرنجان تو من

حیلت نکنی هوو بیاری به سرم

ورنه بشوم چاقوی زنجان تو من 

 

محمد رضا غلامی:

خرمای مضافتی چه پر ایثاری!

شیرینی و خوشمزه ولی یک باری

آغوش بده لب به لبانم بگذار

تا قند مکرر بخورم افطاری!

 

روح الله محمدی:

آرامش تاب وتب بیا در بغلم

پیوسته وروز وشب بیا در بغلم

افطار شده لحظه هم آغوشی است

دیوانه چرا رطب؟!بیا در بغلم!

 

محمد صادق مومنی:

عشق است سحر برای "عشق سحری"

یک لقمه بگیری و به کامت ببری

لعل لب یار لقمه ی ما باشد

چون حلقه زنی به دور "زرین کمری "

 

ابراهیم شمشیریان:

کافر شده ام به جور و عصیان تو من

هم عاشق جذر و مد و طغیان تو من

گرتیغ کشی و گردنم را بزنی

پا پس ننهم ز عهد و یمان تو من!

 

مهندس پروین:

افطار شد و رطب ندارم من هم

بی لطف بتی طرب ندارم من هم

چشم تو گشوده روز و بسته شب من

آرامش روز و شب ندارم من هم

 

قاسم رفیعا:

زیبا تر از آن چهره دلربا بیا

افطار صفا ندارد ای صفا بیا

خرما شده تکراری،استاد بگو

ای طعم جوان پسند "زولبیا" بیا!!

 

 مصطفی جلیلیان مصلحی:

چون شیشه شکست عشق و دلخونت کرد

بر همت سرخ خویش مدیونت کرد

آدم نشدی در این کویر بیداد

ممنون خدا باش که مجنونت کرد!

 

"یارانه"های ویژه رمضان!(1)

"یارانه" های ویژه رمضان!

(چند "اخوانیه" در حال و هوای این روزها با چاشنی طنز)

 سلام

دیشب حدود ساعت ۱۲:۳۰ دو بیت زیر را مرتکب شدم که برای برخی از دوستان شاعر فرستادم ،برخی از آنها هم پاسخ هایی دادند که خواندنشان خالی از لطف نیست:

 آن دو بیت:

با مچ مچ بوسه هات کن بیدارم

از گندم گونه هات ده افطارم

اینگونه اگر کنی،تمام عمرم

هر روز به جز روزه نباشد کارم! 

 

 اما دوستانی که از آن ساعت تا صبح پاسخ دادند:

روح الله محمدی:

با بوسه ی من جلا بده زنگارت

پیچک بکن اطراف در و دیوارت

این مچ مچ بوسه ها واین ما وشما

این گونه ی گندم من و افطارت!

 

دکتر واعظی:

من پیرم و بوسه ام ملچ است و ملوچ

کشتم به کویر خار وخس باشد وپوچ

افطار رطب مستحب و شیرین است

دزدانه بزن به نخل هندو وبلوچ!

 

مهدی ذبیحی حصار

هرچند که شیر با شکر دلچسب است

شعر تو رفیق بیشتر دلچسب است

اما لب و افطار چه کیفی دارد

مچ مچ مچ بوسه در سحر دلچسب است

 

هوشنگ محمدی:

از مچ مچ بوسه ام چو بیدار شوی

از هر چه که بو سه است بیزار شوی

گر بوسه زنی بر استخوان رخ من

بیزار از این روزه و افطار شوی!

 

مهندس پروین:

با این سحری و این چنین افطاری

حق داری اگر که روزه عمری داری!

اما تو بگو که با چنین اوضاعی

کی وقت برای غسل خود بگذاری؟!

 

دکتر علی رضا خسروی:

هشدار که کار دست تو خواهد داد

گرمای هوای نیمه های مرداد

این روزه به درد عمه ات خواهد خورد!

چون غسل به گردن تو خواهد افتاد!

 

ابراهیم شمشیریان:

آنان که پر از شور وشر و اقبالند

همواره به دنبال مه شوال اند

قربان مرام و خصلت "مودی" ها

خواننده و شاعران حس و حال اند!

 

دکتر ابوالفضل رنجبر راد:

در هر سحری چو می کنم بیدارت

صد بوسه زنم زمهر بر رخسارت

افطار من از آن همه شهد است و رطب

سیراب شوم زلعل شکر بارت

 

م.

حلال تمام مشکلاتم بوسه است

تاریخ تولد و  وفاتم بوسه است

سمبوسه ی لبهای تو داغ و تند است

با خوردن آن آب حیاتم بوسه است

2غزل یادگار از روزهای دانشجویی:فرشته ولیلا- وصیت  

 

"فرشته ولیلا"         

          رنج سروده ای هدیه به

                             دختران قالی باف میهنم

چه سرنوشت عقیمی کشاند لیلا را

کنار نقشه قالی نشاند لیلا را 

بلوغ نورس او را مرور كرد ارباب

و از شرار دو چشمش چشاند ليلا را

به جز زمختي دستي كه مي زدش سيلي

به خويش گرمي دستي نخواند ليلا را

كسي نگفت به جز اشك سرخ رگهايش

به روي هر گل قالي چه ماند ليلا را؟!

 شبي فرشته اي آمد كه مهربانانه

به آرزوي بزرگش رساند ليلا را:

تن شكسته او را به آسمانها برد

و از تمامي غم ها رهاند ليلا را!!

 

"وصیت"

روزي كه مردم عزم فرداهاي ديگر كن

يعني مرا در خاطرات خويش پرپركن

اما به اثبات وفاداري هرازگاهي

با گيسوانت سنگ قبرم را معطر كن

وقتي كه برگشتي و ديدي جاي من خالي است

ياد از تمام لانه هاي بي كبوتر كن

گرد و غبار عكس من را پاك كن با دست

با اشكهايت دفتر شعر مرا تر كن

هر روز جمعه – عصرها- با شاخه اي از گل

برگرد و با سنگ مزارم لحظه اي سر كن

حتي اگر صدها كفن پوسانده باشم من

عشق مرا در زير سنگ و خاك باور كن! 

دوغزل از گذشته ها:گفتمان-شعر

دو غزل از گذشته ها

گفتمان

لاشه ی بره بر دهان گرگ

وسگ گله میهمان گرگ

مرد چوپان برای نی لبکش

قصه می گوید از زبان گرگ:

"حیف که رفته امشب از دستم

جگر بره ، گفتمان گرگ

قصه ها و لطیفه های نغز

برق دندان ناگهان گرگ

تو بمیری و من بمیرم ها

یائسه ناز همسران گرگ!

گر چه دارم به پهلو وپشتم

از جوانی م یک نشان گرگ

بگذریم از جوانی و خامی

خوشم اکنون به آب و نان گرگ..

و تو من را چه شاخ ها زده ای

برو ای قوچ!... در امان گرگ!

بر و شاید ستاره ی بختت

بدرخشد در آسمان گرگ

کله و پاچه ات از آن من

جگر و دست و ران از آن گرگ"

﷼  ﷼  ﷼

مرد چوپان نهاد نی لبک و

گله را دور زد به سان گرگ

چوب خود را در آسمان چرخاند

نعره زد:" بره نوش جان گرگ!"

 

شعر

شعر یعنی گدازه ی شاعر

قصه ی خون تازه ی شاعر

شعر یعنی سرو د سنگ ومشت

جنبش انتفاضه ی شاعر

رقص گلگون شعله ی آواز

از دل پر گدازه ی شاعر

و به پس کوچه های تنهایی

پرسه ای بی اجازه ی شاعر

﷼  ﷼  ﷼

شرم کن شرم شاعر بی درد

شعر یعنی جنازه ی شاعر!

 

دو غزل

سلام

بی مقدمه دو غزل:

(عاشقانه ای و درد دلی)

یک:

بايد از شاعري كناره كنم

ترك هر جشن و جشنواره كنم   

ترك اين ضجه هاي  ناموزون

ترك ايماژ و استعاره كنم  

باز گردم به اصل ديرينم

در تو آغاز را نظاره كنم  

...آه اگر گوشه ي دلت را باز

بتوانم شبي اجاره كنم 

 سرگذارم به روي شانه ي تو

دامنت را پر از ستاره كنم  

به كتاب مقدس لب تو

به يكي بوسه استخاره كنم  

يك به يك تارهاي مويت را

بوسه بنهاده وشماره كنم  

بعد از آن گونه هاي گندم گون

سيب كال تو را اشاره كنم ! 

تا زليخاي عصر نو باشم

پيرهن بر تن تو پاره كنم ! 

و ز گلبرگهاي هر طرفت

عطشم را پراز عصاره كنم 

 تو بخواهي اگر –قجر بانو!-

از سر دشمنان مناره كنم...

 ***

دوست دارم تمام حرفم را

جمع يك جمله يا گزاره كنم:  

برو!اما كمي توقف كن

تا تو را سير تر نظاره كنم!

 

دو دیگر:

گفتيد كه به دين شما مرتدم ، درست!

آتش پرست و گبر جد اندرجدم، درست! 

اين جا همه فرشته و اهل عبادتيد

تنها منم كه وارث آدم بدم، درست! 

هشتاد تازيانه برايم بريده ايد

مستم، و مستحق هزاران حدم، درست! 

روزي هزار بار مرا توبه مي دهيد

اما دوباره در اگر وشايدم، درست! 

مدحی برای هیچ نژادی نگفته ام

مقهور دولت ثقه الاحمدم، درست!

هی روبروی چشم شما سبز می شوم

هی هاله های نور شما را سدم ،درست!

 تا از چراغ جادويتان غول مي پرد

فرياد مي زنم كه ملول از ددم،درست! 

گاهي زبان دراز تر از پيش مي شوم

نعره زنان اي همگان بايدم،درست! 

جاي دهان غنچه ي در حال وردتان

عاشق به چاك گيوه ي گل ممدم،درست! 

هر چي كه گفته ايدو نوشتید و خوانده اید

كه ديگرش به ذهن نمي آيدم ، درست!!

بدرود تا حالی و بهانه ای دیگر...

شعری از استاد سعید عندلیب

 

این هم از شاگردنوازی استاد سعید عندلیب:          

(از آرشیو نظرات) 

                                                                                                                             

چیزی بگو که تا دهمت پاسخ
چیزی بگو که ذوق ،مرا خشکید
شعری بخوان که عشق شود جاری
شعری بخوان زلال بقا خشکید

شعری بخوان که شور بروید باز
از دیمه زار خشک ترک خورده
شعری بخوان که زنده شود از نو
دل های شرحه شرحه ی افسرده

شعری بخوان"حسینی مود"ای خوب !
شعری بخوان که شهر شود آباد
شعری بخوان شکست قفس ها را
تا عندلیب عشق شود آزاد

شعری بخوان کویر دلم را باز
شعری بخوان که تشنه ی بارانم
شعری بخوان برای دل تنها
درجمع پر محبت یارانم

شعری بخوان صدای سه شنبه ها !
با لحن عندلیبی مهر آمیز
تا در بهار شوق به رقص آید
یک آسمان پرنده ی شعرانگیز

مهرشان راسپاس

سه روز بهاری شاعرانه

سه روز بهاری شاعرانه

عصر ۱۰ فروردین ساحل بشکوه" بند دره "در بیرجند میعاد شاعران و فرهیختگان جنوب خراسان بود که ساعاتی را در طبیعت منحصر به فرد آن شعر بهار سرودند.تعدادی از هم کیشان شاعر حاضر در این گلگشت خردمندی به شرح زیرند:

سید سعید عندلیب- علی عبداللهی-غلامحسین چهکندی نژاد- محمد رضا غلامی-حجت خسروی-مرضیه ذاکری- محمد صادق دهقانی- دکتر علی رضا خسروی- دکتر محمدی- دکترزارعی-دکتر حقیقی- دکتر حدیدی مود-مهدی ذبیحی حصارو...

بذل لطف ومحبت همه ی این عزیزان که دعوت اینجانب و استاد عندلیب را صمیمانه پاسخ گفتند سپاسمندم.

عصر ۱۱ فروردین در محیط زیبای "بند عمرشاه"در بیرجند میهمان شاعر صمیمی بیرجندی زاد محمد رضا غلامی بودیم.لطفشان راسپاس...

عصر ۱۷فروردین به اتفاق آقای عندلیب و به دعوت دانشجویان بیرجندی مقیم مشهد در تالار اجتماعات دانشکده علوم دانشگاه فردوسی مهربانی و شور فرزندان شایسته بیرجند عزیز را به سرایش نشستیم...

تا باد چنین بادا

غزل" گل ممد" وچند ترانه

 

سلام دوستان نازنینم!

مدتی است به دلیل گرفتاری های این ابوالمشاغل وبلاگ من کم سخن شده است .از این که کمتر نیز به دیدارتان می آیم عذرخواهم.

امایک غزل و چند ترانه هدیه به شما دوستان مهربان:

 

 براي گل ممد 

پس از كسالت سالي تمام ،گل ممد

رها شداز غم ورنجي مدام ،گل ممد 

چكيد مثل ستاره - به گرگ و ميش هوا-

به دامن شفق آرام و رام، گل ممد 

به دست دهكده تا پاي توت همزادش

روانه شد به هزار احترام ،گل ممد 

بدون فكرجهاز فرشته و خاتون

بدون غصه ي قرض غلام، گل ممد 

بدون غصه ي يك قرص نان معمولي

براي سفره ي خالي شام، گل ممد 

چه سالها كه به آميزه ي عرق باخون

شكست در هيجانات خام ،گل ممد !  

ولي دريغ كه لبريز كينه ي خان رفت

بدون لذت يك انتقام، گل ممد 

و گاو لاغرش از درد و داغ ماغ كشيد

شبي كه پرت شد از پشت بام، گل ممد 

دو هفته است کنون رفته ا ست وخاتون را

نداده است جواب سلام ،گل ممد 

و تا دو هفته ي ديگر كسي نمي داند

كه مي رسد شب قتل كدام گل ممد؟!

 

باران

بگو تا ابر غم باران بريزه

به جسم دختر بي جان بريزه

پدر مرده ست از بي آبرويي

برادر رفته خون خان بريزه 

گريه

لب ساحل شبي قو گريه مي كرد

تمام اب با او گريه مي كرد

كمي ان سوي تر پي سوز خردي

سر بالين جاشو گريه مي كرد

 چاره

اگه گريه حرومه، نازنينم!

بگو چاره كدومه، نازنينم!

برو راحت نشين وزندگي كن

ديگه كارم تمومه نازنينيم

 دعا

دلم پابند پيمان تو باشه

هميشه گوي چوگان تو باشه

دعا كردم بميرم لحظه اي كه

سرم بر روي دامان تو باشه

 مسافر

نگاهت آبي و صاف و زلاله

دوبيتي هاي درياي شماله

مسافر هستم و از پيشت امشب

بدون بوسه اي رفتن محاله

 مراد

دو ساعت ديگه قرباني زياده

سر راهت تنم بر چنگ باده

بنوشم جرعه ي آبي كه مي دن

كه آب ناطلب كرده مراده!

" رضا"

"رضا" اهل هوسروني نمي شه

از اون مردا كه مي دوني نمي شه

بذذار يك بار  ناقابل ببوسم

لباي نازكت خوني نمي شه

 سفر

شهيدم مي كنه چشم سياهت

"رضا" قربون روي مثل ماهت

سفر مي ري زبخت نامرادم

برو دست علي پشت و پناهت 

دلبر من

کمی بالا بلند دلبر من

زیادی دلپسنده دلبر من

نمک داره نمک اما همیشه

به شیرینی قنده دلبر من

سر کوه بلن

سرکوه بلن هی هی کنم من

گهی درد دلی با نی کنم کن

نه با هی هی نه با درد دل نی

نمی شه بی تو شب را طی کنم من 

دلم....

دلم چيزي ازاين عالم نداره

به چهره غم،به ابرو خم نداره

اگه چيزي نداره از دو عالم

خدارو داره چيزي كم نداره!

عاشقانه

 دو غزل جدید:

 

۱)

عاشقانه

  با من دوباره خاطره ها را قدم بزن

این قهر چند روزه خود را به هم بزن

برگرد با همان چمدانی که رفته ای

درکوبه را به نغمه"من آمدم"بزن

بر گونه کویری من لحظه ورود

با بوسه ای که می زنی یک جرعه نم بزن

روی گلیم بی کسی ام لحظه ای نشین

یک استکان چای خوش تازه دم بزن

دلتنگ رقص پای تو گل های قالی اند

بر قامت غزالی خود پیچ و خم بزن

گیسوی تابدار حنا را به شانه ریز

سیلی آبدار خودت را به غم بزن

اصلاً بیا و هست مرا سر به نیست کن

از نو دوباره زندگی ام را رقم بزن

امروز کن رضا تو رضا را به بوسه ای

فردا به سنگ قبر رضا بوسه کم بزن.

دانلود صدای شاعر

"در صورتی در دانلود با مشکل مواجه شدید اطلاع دهید."

به بیرجند دلم

۲)

به بیرجند دلم              

 به بیرجند دلم، در شب رحیم آباد

منم-و خلوت این پرسه های باداباد

منم- و خاطره آشنایی باران

که در حوالی چشم تو اتفاق افتاد

همان دو چشم قشنگی که مهربانی را

به هر تواتر پلکت به ارمغان می داد

پیاده رو همه لبریز عشق ورزی شد

به بقبقوی دو جفت کبوتر همزاد

درخت توت فرو ریخت بر سر ما نقل

به شادباش تو کِل ریخت دختر شمشاد

به صف شدند تمامی کاج های شهر

به احترام قدم های حضرت داماد!

دوباره قصه لیلی و قصه مجنون

دوباره قصه شیرین و قصه فرهاد

ترانه خوش "مجنون نبودُم" " سیما"

و رقص دلکش مرجان و مهری و فرزاد...

 

چه رفته است تو را حال، نازنین من!

که نام کوچک من نیز برده ای از یاد!

و دفتر غزلم را که بود انجیلت

مچاله کردی و دادی به دست های باد

دگر به کنج قفس نیز پر نمی کوبد

عقاب قله شعر آن کبوتر آزاد

نه خنده ای که ببندد به زخم من مرهم

بر آتشم نه یکی همدم از پی امداد

دوباره می شود ای ماه، ای همه خوبی

به داد من برسی بعد از آن همه بیداد!؟

سر قرار بیایی و مثل روز نخست

تو باشی

            و من و شعر و

                               شب رحیم اباد.

 

دانلود صدای شاعر 

 درصورتی که در دانلود با مشکل مواجه شدید اطلاع دهید.

سلام برهمه ي دوستان نازنينم!

 قبل ازهرچيز مراتب عذرخواهي ام را از تاخير در پاسخ وعرض ارادت پذيرا باشيد.

راستش بيش از يك ماه گرفتار بر نامه ريزي  يك گردهمايي   بودم كه در شهر

زيبا ي چالوس برگزار شد وجايتان خالي خوش گذشت.

 

دوغزل و چهار سپید به جبران این تاخیر!!:

  

غزل(۱)

منم- و دفتري از خاطرات اسقاطي!

كه خط خطي شده با خون شاعري خاطي

منم- وخلوت اندوه عصر تابستان

ويك پياده رو از پرسه هاي افراطي

نيم عروسك لختي كه بر تنم لغزند

نگاهها همگي هستريك و سمپاتي!

گناه من فقط این چند زخم عریان است

همين دوشعر كه با خون من شده قاطي

بسان خون كبوتر به بوم نقاشي

وناله هاي نيي در سلوك خطاطي

 مرا سروده همين دست هاي در زنجير

تو را ترنم غمگين چرخ خياطي

نمانده" قيصر" و "داش آكلي" كه برخيزند

به راهبندي اين نوچه هاي الواطي... 

****

صدارسيد به گوشم:"...كه خربزه آب است"
- رسيده وقت غزلهاي همسرم" فاطي"! -

 

غزل(۲)

آمدی دوباره نازو نازتر

چاک سینه ازهمیشه بازتر

ازکنار چشمه کوزه روی دوش

ناز دخترانه ی تو نازتر

پخش گشته گیسوی شرابی ات

در هوای چشمه دلنوازتر

قامت غزالی قشنگ تو

ازهمیشه اش ترانه سازتر

این تن ترک زده کنار راه

ازکویر تشنه پرنیازتر

می رسی و آه رد که می شوی

می خروشد آه جانگدازتر

می روی و می شود به هر قدم

هر ترک دوباره باز و بازتر

ترکه ترکه می شود به سوی تو

شاخه های خواهشم درازتر...

 

حال رفته ای و دشت خاطرم

محو لحظه های پر گرازتر

رفته بر دهان اهل دهکده

قصه های پر زرمزو رازتر

طبق منطق تو می خورد تبر

هر درخت سبز سرفرازتر

 

دختر تابستان

هنگام كه از پس توري نشيمن

تابستان تنت را

           به استخر باغ مي سپاري

همه ي پرندگان به تماشا

                     گرد مي آيند

ديوانه مي شوند

                   وراه خانه را گم مي كنند . 

 

-  در آن سوي ديوار

همه ي انگورهاي جهان

 در رگهايم شراب مي شوند. -

 

شب

ماه شيدا

عاشق تر از هميشه

بر سينه ي آب مي افتد

و تو در پس پرده هاي توري

               تنها

               تنهايي خودت را ماهتابي مي كني! 

 

دهكده

 دهكده

دامن زردش را

پاي دره پهن كرده

وسر بر شانه ي

  لخت كوه نهاده است.

 

نگاه خشك چشمه

 بر جدال شاخ گوزن ها گره خورده

      و گاوهاي لاغر

             بر شيارهاي موازي مزرعه

                                             ماغ مي كشند.

 

"مراد" رفته است

ماديان سياه را

       به خاك طويله بسپارد

"حاجي سياه"

      سفيد شده

ازداغ بره هاي كه

             بر دره تشنگي

                                  جا ماندند.

 

بيل هاي روزهاي هيجان

خميازه هاي كشدارشان را

                      نثار هم مي كنند.

 

مردان در سايه ديوارها

چپق چاق مي كنند

وزنان

   در امامزاده ي بالاي كوه

        پارچه هاي سبز را

                               به هم گره مي زنند.

 

نسيم آوازي

 از پره هاي آسياي قديمي

                        بر نمي خيزد

و ذرات آرامش

              تا دوردست منتشر است.

  

ديدار 

به سگهاي شكارچي آلاسكا

                               نيازي ندارم

به  سورتمه هاي گرينلند

                               نيازي ندارم

به چراغ ستاره قطبي

                             نيازي ندارم

 

كه حالا تورا يافته ام

در همين

            ردپاهاي

                       ناموزون دربرف

و قطره هاي

     خوني كه

                بزرگ

                        وبزرگ تر

                                      مي شوند!

  

پايان 

باسپيد ترين اشعار

          تسخير شب را نتوان

كه قبل از آن

تورا سراپا برهنه وتسليم

       بر سكويي از

                   كاشي هاي سپيد

                                      خواهند شست!



سلام ودرودي ديگر بر همه ي دوستان نازنينم!

امروز برايتان چند سپيد دارم

و ده جرعه لبخند!

که کمی طولانی شده است!!

بادا كه قبول افتد....

 

راستي!

 نميدانم چرا تا به حال يادم رفته دعوتتان كنم به:

                         " سه شنبه هاي مهربان"!

-نشست صميمي دوستان شاعر در عصرهاي سه شنبه(ساعت 5:30) -

مشهد-بلوار دانشجو- روبروي پارك دانشجو-اموزش و پرورش ناحيه 6-

                                                

                                                   "كرم نما و فرود آ كه خانه خانه ي توست"...

 

آرامگاه 

 رود وقتي آرام مي گيرد

                    كه به دريا باز گردد.

 

من بازگشته ام

          با يك سفيد رود ترانه

بگذار

دلتاي آغوشت

                  آرامگاه من باشد.

  

شب شعر 

هجوم آدم هاست

         وهمهمه ي سوت وكف.

 

وشاعري كه براي

صندلي هاي خالي 

                     شعر مي خواند!

 

 براي حوا 

آغوش مي گشاايم

 كبوتر مهرباني ات  را

        تا پرهايت را

                     لمس كنم

        وبقبقوهايت را

                              بنوشم.

 

كاش

 دانه ي گندمي باشم   

                   درتبسم منقارت !    

 

عصرانه 

چه زيباست

سرخ وآبدار

        ذرتبسم دهانت شكفتن

ازشوق

       در فشار آرواره هايت آب شدن

وبا صدف دندان هايت

                          از ستاره ها سخن گفتن.

 

شيرين من!

اين هندوانه رسيده را

      پاليزبان پير

                براي تو نگه داشته است!

 

لازم نيست بغلم كني

           وبه خانه ببري!

 

برهمين خطوط موازي جاليز

            چاقويت را شكوفا كن

                              بر نصف النهار تنم!

  

در اين چله ي برف ريز 

در اين چله ي برف ريز

            كه تبسم تركه هاي انار

                  بخاري مارا روشن نمي كند

 

گاهي تويي

    و قناري شعرم

               كه به گيسوانت پناه مي برد

 

گاهي منم

        ودوگنجشك آشيان گم كرده

                    كه بر كف دست هايم مي لرزند!

 

مهربان!

     شايد تا فردا

                همه ي ما يخ زده باشيم.

 

 حاجي سياه 

غروب دهكده

      بلعيده بود

                  گله ي آش ولاش را.

 

نيمه شب

    مردان

          از دهان تلخ دهكده بيرون زدند

 

فانوس ها

        به بدرقه شان

جسدي

-فروافتاده از دهان گرگ-

                            به استقبالشان!

 

آسمان مرد 

اينها

چشمكهاي نقره د وز پروين نيستند

 

سوراخهاي هفت گلوله اند

 بر پيراهن آسمان مردي

       كه شب هاي بي ستاره را

                                دوست نمی داشت.

 

معما 

نه آغا محمد خان خواجه يي

كه از چشم هاي كرمان

                          پشته هابرنهي!

ونه چنگيز

كه از جان حتي گربه اي

                              به نيشابور نگذري!

 

 

نه سزار هستي

         كه فواره ي خون بردگان بربر

در ميدان سنگي

      دهان قهقهه ات را

                           تا بناگوش بردرد

ونه محمود افغان

            كه از سرها مناره بپا كني!

 

*** 

تو اعجوبه اي هستي

           كه تاريخ را

                انگشت به دهان کرده ای!

 

تراژدي 

هيماليا

           كمربندي است دردستت

نيل

         خطي است كه نوك شمشيرت

                    بر انحناي زمين مي كشد

اقيانوس

       چند قطره از خوني است

             كه دهليزهاي قلبت را

                             سرود ميشود

وشبكه ي عظيم رودها

         خلاصه ي مويرگهاي چشم توست.

 

- وما اين جا

            خط تازيانه بر پشتمان

وضجه ي مرداب

            در رگهامان –

 

بازگرد

بازگرد

وپنج انگشتت را

       بر پنج قاره ي زمين بگذار

و اين گوي خاكستري را

      به دورترين سياهچاله ي جهان

                                        پرتاب كن.

 

ما از اين دورهاي باطل

        به گرد خورشيد خسته ايم

ميخواهيم

       در نهايت ظلمت

                               جاودانه شويم!

 

 

ده جرعه لبخند!!

ارتكاباتي نه چندان معمول

و متفاوت در قالب طنز

-فقط به خاطر لبخندي احتمالي

برلبهاي مهربان شما دوستان نازنينم!-

 

"يك"

الا دختر كه عشقت رپ و جازه

و ساق چكمه هات خيلي درازه

نه گوش وچشم وبيني ونه لبهات

همون چسب دماغت خيلي نازه!

 

"دو"

الا دختر كه موهايت بلونده

و عطر اودكلن هاي تو تنده

چه خوبه كه به عصر ارتباطات

شماره ي موبايلت خيلي رنده!

 

"سه"

الا دختر كه هر جا ريشه داري

هزاران چشم عاشق پيشه داري

به كيفت يك مغازه عطر و ماتيك

به لبها طعم اكس وشيشه داري!

 

"چهار"

الا دختر به احساس رقيقت

شكارم كرده اون چشم دقيقت

هميشه افتخارت بوده اينكه

"كمري" بوده ماشين رفيقت!

 

"پنج"

الا دختر كه شلوار تو تنگه

به لپ ماليده اي هر چي كه رنگه

جلودار تو پشمالوسگ تو

به دنبال تو برزوي مشنگه!


"شش"

تو دختر خالويي داري كه به به

لبان آلويي داري كه به به

نداري غصه كه ياري نداري

سگ پشمالويي داري كه به به!

 

"هفت"

 برس ليلا به فرياد دل من

بگيرازغصه ها داد دل من

بدون شهريه برگرد امسال

به دانشگاه آزاد دل من

 

"هشت"

 قربان ربابه و دو چشم عسلش

آن قد برافراشته ي چون دكلش

باباش اگر جواب سربالا داد

من دانم  وآن كله ي طاس و كچلش

 

"نه"

 يقه ت تا پشت نافت بازه بازه

نونا خانم- عروست- بي جهازه

چنان موهات به بالا سيخ گشته

كه گويي وصل بر برق سه فازه


 "ده"

داره بارون ناگزير مي آد

آسمون از بالا به زير مي اد

پيش كولي ملق نزن بچه

از دهان تو بوي شير مي آد!

 

سلام برهمه ي دوستان نازنينم!

راستش اين وبلاگ باعث شده كه مكاشفه ي آشنايي دوستاني جديد در سراسر كشور رخ دهد و معجزه ي ملاقات ياراني كه سالها از آنها به دورافتاده ام صورت پذيرد؛ اين اتفاقات بشكوه را بسيار شاكرم ؛دستان مهربان يكان يكان شما را مي بوسم و تمناي وجودم را به استقبال نظرات ارجمندتان ميفرستم؛بادا كه از انديشه ي بلندتان سرشارم كنيد.

                                                           ارادتمند و دوستدار همه ي شما خوبان

                                                                                  حسيني مود

و اما سه غزل: 

(1)

...ولي شما؟! 

من شعر شانه هاي كبودم-ولي شما؟!

مجروح شروه هاي شهودم- ولي شما؟!

چون آبشار تشنه اي از مرز تاشدن

محكوم پرتگاه فرودم- ولي شما؟!

دردشت هاي خالي از آواز ني لبك

خون گريه هاي زخمي رودم-ولي شما؟!

فانوس داغديده ي ايوان خانه ام

جامانده ي هزاره ي دودم- ولي شما؟!

اشعار من تمام يتيم اند ودربدر

بر باد رفته بود ونبودم- ولي شما؟!

 

 دربين اولياي الهي شهرتان

از نسل قوم عاد وثمودم- ولي شما؟!

حتي براي لحظه اي آدم نبوده ام

ابليس ناسپاس سجودم- ولي شما؟!

هم رافضي و مرتدم و- ازشما به دور-

هم گبر و بت پرست و جهودم- ولي شما؟!

"نه سني و نه شيعه ام" ازنسل های دور

مشهور به "حسيني مودم" ولي شما؟!  **

**اين مصراع اشاره به ضرب المثل مشهوري در جنوب خراسان دارد به اين مضمون كه:" نه سني ام ، نه شيعه؛ ازمردم مودم"! 

حكايت از اين قرار است كه در زمانهاي دور در منطقه ي بيرجند بين اهل سنت و شيعيان ، تنش هاي شديدي ايجاد شده كه به جاهاي باريك كشيده ميشود؛در اين ميان روزي يكي ازاهالي زادگاه ما (مود بيرجند)- كه اكنون شهري در 30 كيلومتري بيرجند است- با مردي شمشير به دست مواجه ميشود كه از او ميپرسد: تو شيعه اي يا سني! همشهري قصه ي ما به اقتضاي حكمت و مصلحت -از آنجا كه سني يا شيعه بودن طرف مقابل مشخص نبوده است- بازيركي مي گويد: "نه سني ام ، نه شيعه؛ازمردم مودم ".اين ضرب المثل در بسياري از تذكره ها و فرهنگنامه ها آورده شده ودر چندين كتاب به عنوان مثالي از ذهن فلسفي و با درايت مودي ها ،ذكر گرديده است .

 

(2)

در سوگ كبوتر 

دوباره چرخ زد و سيب روي سيب افتاد 

واتفاق در آن لحظه ي عجيب افتاد

چكيد ماشه و شاخ شكسته ي شاتوت

هزار خوشه ي ياقوت را نصيب افتاد

به دست باد پرنده شدند پرهايش

فراز رفت و به ناگاه در نشيب افتاد

 

****

پريد از دل كابوس مرد زنداني

به چهارسوي قفس رعشه ي مهيب افتاد

به دشت پيرهنش باغ گل شكوفا شد

كه تازيانه به دستان نانجيب افتاد

چه شعله ها كه ميان گلوم زانو زد

چه موج ها كه به چشمان ناشكيب افتاد

زمين صفيركشان از مدار خارج شد

ودر محاق ابد ماه دلفريب افتاد

درست عقربه ها قبله را نشان ميداد

كه سرو قامت رعناي آن حبيب افتاد

درخت ماند وهريواي فصل بي برگي

خبر رسيد كه ازشاخه عندليب افتاد

 

(3) 

گنجشك ناز

                                                   براي آرمين كوچك

                                                                 كه عشق بزرگ من است

 

آرمين ! عشق جاودانه ي من!

خوب شد آمدي به خانه ي من

در شب تلخ سرنوشت پدر

تو شدي ماه بيكرانه ي من

گريه ي گاه گاه نيمه شبت

 همدم هق هق شبانه ي من

داد وبيداد از اين زمانه ي تلخ

رفته بر باد آشيانه ي من

ودر اينجا براي ماندن نيز

بوده اي تو فقط بهانه ي من

تا نيفتاده تكيه ام به عصا

تكيه كن آشنا به شانه ي من

آسمان را به زير پر ببري

در توباشد اگر نشانه ي من!

اي تو شيرين خسرواني هام 

اي تو ليلاي هر ترانه ي من

تو هميشه رديف شعر مني

بهترين كشف شاعرانه ي من

وقت مردن ندارم اندوهي

چون كه هستي تو مرد خانه ي من


آي گنجشك ناز كوچولو!

نوش جان تو آب و دانه ي من