سلام دوستان
میهمانید به چندین غزل جدید
و داغ !
قبل از آن دو خبر :
سرزمین سعر ۱و۲ منتشر شد:
سرزمین شعر 1(آثار کلاسیک شاعران خراسان)
سرزمین شعر 2 (برگزیده اشعار سپید شاعران خراسان)
به کوشش: قاسم رفیعا- محمد بهبودی نیا
با مقدمه : محمد کاظم کاظمی
ناشر:انتشارات سپیده باوران
با تشکر از لطف آقای رفیعا و بهبودی نیا یه اینجانب.
"من میوه ی ممنوعه نچیدم آقا" منتشر شد
به کوشش :روح الله محمدی
مجموعه ای از بداهه های شاعرانه از این شاعران:
روح الله محمدی-علی رضا خسروی-سعید عندلیب-احمد بروین-محمد رضا غلامی-محمد رضا حسینی مود
روزنامه
کودک فقط فریاد می زد: روزنامه !
این سو و آن سو داد می زد: روزنامه !
حرف از خبرهای طلایی رنگ گندم
ازمیهنی آباد می زد ، روزنامه!
ناگه صدای بوق و ترمز در هم آمیخت
نبضش از این رخداد می زد ـ روزنامه ـ
بادی وزید و برگها را با خودش برد
حالا ورق در باد می زد ، روزنامه
◘
خونش به روی خط عابر لخته می شد
کودک ولی فریاد می زد: روزنامه... !!
یک نیمه ی کاشی
زیباست که از عشق تو ناشی شده باشم
بعدش به نگاهی متلاشی شده باشم
در نقش جهانت که تمامی جهان است
یک آینه ، یک نیمه ی کاشی شده باشم
زیباست به موگیر سرت عشق بورزم
گهگاه که مشغول حواشی شده باشم
خود را بسپارم به هرمندی دستت
تا آن که تو خواهی بتراشی شده باشم
با تو نکند فرق که از تیره ی" ژرمن"
یا تیره تر از نسل "نجاشی" شده باشم
ننگ است که در حاشیه ی پرت خیابان
هم بازی چندین تن لاشی شده باشم!
برگرد که می خواهم ازاین پس همه ی عمر
آن گونه که می خواسته باشی شده باشم
می پرستم
می پرستم گل چسبیده به موگیرت را
گیسوان به کمرگاه سرازیرت را
دکمه ی واشده ی آخر روپوش تو و
عطر برخاسته از پیرهن زیرت را
سیب هایی که تمنای رسیدن دارند
طپش منتشر از انبه و انجیرت را
تو همان مریم پاکی که به یک چرخش چشم
می نشانی وسط قلب خدا تیرت را!
شعله دادی تو به خونمردگی رگهایم
کیست انکار کند قدرت شمشیرت را!؟
بست با تو چمدان سفرش را این شهر
تا که اثبات کند عشق فراگیرت را
بعد از آن نیز که من ماندم و ویک شهر سکوت
می فشارم به بغل جای تو تصویرت را
هم اتاقی
عشق شد اتفاقی
با دلم هم اتاقی
تا بگیرم به آغوش
یک سبد از اقاقی
تا بیفتم دوباره
مست بر دست ساقی
از خراسان شعرم
نغمه خیزد عراقی!
◘
...حال از رد پایش
مانده یک زخم باقی
زخم تلخی که دارد
با غزل ها تلاقی
تا به جای ترانه
هی بخوانم" فراقی"♥
♥ فراقی:نواهای غم انگیز عاشقانه در خراسان.
بر نیمکت ها
تا شیوه ات در عاشقی لیلا شدن باشد
این بید مجنون راسر شیدا شدن باشد
دیگر نخواه ای یار در این عصر دلتنگی
بر نیمکت ها سهم من تنها شدن باشد
از زیر بار خویشتن خواهم که برخیزم
در زانوانم گر توان پا شدن باشد
از جوی باریکم به دریای تو می آیم
آن جا مرا شوق قزل آلا شدن باشد
تا آخرش هستم بر این عشق زلیخایی
حتی اگر پایان من رسواشدن باشد
با آن که از فرسایش خود عمق می یابد
رودی که در اندیشه ی دریا شدن باشد
بازآی و دستت را گره کن در دو دستانم
تا هر گره را چاره تنها واشدن باشد
از غنچه ی نجوای ما گل می کند فریاد
گر غنچه ها را عزم هم آواشدن باشد
از زیر توری سپیدت
با آن که اشعارم نمی آید به کار تو
یکجا تمامی غزل هایم نثار تو
چشم عسل ریزت عزل می آفریند باز
از شاعر زیباپرست تازه کار تو
چرخ فلک چرخانده من را با خودش بسیار
ای کاش امشب را بچرخم بر مدار تو
عمری است در این شهر یک شبگرد تنهایم
بگذار یک شب را بمانم در کنار تو
تا بوسه ها بنشانم از کشمیر چشمانت
بر گونه های سیب لبنانی تبار تو
من داغ ها دیدم ولی از داغ لبهایت
ننشسته روی گونه هایم یادگار تو
بگذار امشب در کنار برکه ی مهتاب
تن را رها سازم به موج آبشار تو
گاهی به یاد خاطرات کودکی هامان
تابی خورم بر گیسوان تابدار تو
من آریایی زاده هستم – فرق ها دارم –
با جمله ی عشاق هندی و تتار تو
باور نمی کردم چنین کوه آهنین مردی
با تار مویی می شود روزی مهار تو
عاشق شدم بر سیب های سرخ و زردی که
می خورد غوطه در زلال چشمه سار تو
◘
پیچیده در خواب پل نزدیک آبادی
حالا به خوبی سوت کشدار قطار تو
از زیر توری سپیدت هم شبی ای کاش
پرتاب می شد سوی دیوارم انار تو!
یک گاف!
تو در نگاه من، زلالی و صافی
حریر شعرم را ، تویی که می بافی
مرا به سیبی از بهشت مهمان کن
اگر در آیین تو مانده انصافی
نمی شود از تو گرفت یک بوسه
به وعده و لافی ، به هیچ اوصافی
به نامه ی عشقم نمی دهی پاسخ
به ذکر یک جمله، به درج پارافی
بهانه ات این است: زبان تو سرخ است
سر تو اما سبز برای حرافی
نه فکر آبی و نه فکر نان داری
میان مشتی شعر همیشه علافی
بهانه ات این است : که شاعر مودی
نه شیعه ی مشهد، نه سنی خوافی!
اذان کفرت را بلند می خوانی
اگر ز نوزادی بریده شد نافی!
به "عین" و "شین" و "قاف" همیشه آویزی
اگر چه خود تنها شبیه یک "گافی"!
به لیبی شعرت– به شهر بنغازی –
تو را نشان دارد تفنگ قذافی!
شب عید
شب عید است ودستم خالی از گرمای یک سنگک
نشد حاضر، دهد یک نان قرضی را به من ، مردک!
شب عید است و سرما میخکوبم کرده در میدان
و دارد انتظارم می کشد یک خانه ی کوچک
درخشد سکه ای بر پینه ی دستم – خدا راشکر-
که خواهد ریخت شادی را به جشن کوچک قلک
شب عید است و ماهی ها میان تنگ ها رقصان
و می بارد فقط از آسمان شهر ما پولک!
گروهی از خلایق را کشانده گوشه ی میدان
عمو نوروز با روی سیاه و شیون تمبک
نشسته یک سکوت سرد جای هفت سین من
چه می غلطانی ام در خنده های تلخ ، ای دلقک!
چه باید کرد اگر گریید رو در روی من مریم
اگر خندید بر من، کفش های پاره ی بابک!
◘
ندارم روی رفتن سوی خانه – های آقایان! –
مرا ای کاش می بستید امشب بر همین تیرک!
جوشانده ای بیار
جوشانده ای بیار و برایم دوا بریز
افتادم از نفس! به اتاقم هوا بریز
عطر صدای نازک خود را به روی من
از لابلای پنجره ی نیمه وا بریز
در استکان خالی ام امشب نریز کم
با حکم قلب عاشق فرمانروا بریز
تا از خودم تهی شده از عشق پر شوم
در ذره ذره ام قدحی را سوا بریز
این بینوا بریده از اصل وجود خویش
در بندبند این نی تنها نوا بریز
خون تمشک
حالم گرفته است از این کوچه ی دمق
از بادهای رهگذر سست بی رمق
حالم گرفته از پسران پیاده رو
از دختران نارس لوس اجق وجق
از بانوان گم شده دررنگ و اودکلن
از مردهای پرسه زن پوچ کله شق
قداره بسته بر سر هر کوچه ی محل
مستی که سرکشیده دو سه شیشه ی عرق
در انحصار مور و ملخ جان سپرده اند
این شاخ های بی ثمر و میوه های کق
مانده ست روی ساقه ی گل رد داسها
خون تمشک بر در و دیوار نا بحق
می ریزد اشک بر شب ما هر ستاره ای
خون گریه می کند به افق های ما شفق
ای کاش آن که کرد خیانت به بره ها
در خویشتن بلاید و آید به واق و وق...
◘
ای فاتحان کوچه ی تاریخ! قرن هاست
شلاق می زنید بر این قوم گرده لق
شاید ورق دوباره بگردد به کام غیر
آن سان که حال خورده به کام شما ورق
بس تاج ها که رفته به تاراج روزگار
سرهای بس که رفته به مهمانی طبق...
آه ای مسیح گمشده! برگرد و در بزن
بر خانه های شهر شماتت تتق تتق!
آرامگاه
مستی و می خواهم تو را مستانه تر از پیش
مانند خود عاشق تر و دیوانه تر از پیش
دارم به گرد ۱۹ شمع تو می رقصم
خود را به آتش می زنم پروانه تر ازپیش
طوفان وزید و خانه ام را برد بر انگشت
تا کارتن خوابت شود بی خانه تر از پیش
آباد کن من را به دستان هنرمندت
حالا که برگشتم سویت ویرانه تر از پیش
از بقبقو هایت بنوشانم اگر حتی
آیم به سمت آشیان بی دانه تر از پیش
با آن که حل شد عمر من در عشق شیرینت
می بوسمت در خواب ها دزدانه تر از پیش
می خواهم آغوشت شود آرامگاه من
بازوی خود را تنگ کن مردانه تر از پیش!
دف بزن امشب
دف بزن امشب که پا به پات برقصم
دف بزن امشب که تا برات برقصم
از دژ خورشیدی کلات خراسان
تا دم دروازه ی هرات برقصم
با سر و دست و کلاه و پیرهن خویش
در وسط دیر و سومنات برقصم
گاه بخوان با صدای نازک شرقی ت
تا من دیوانه هم صدات برقصم
آن قدر از دست تو پیاله بگیرم
تا که شوم مست و لات لات برقصم!
دف بزن ای شمس "بیرجند" غزل ها
تا که شوم کاه و در هوات برقصم
گر نه بگو تا شوم قناری زردی
چرخ زنم سرخ و جان فدات برقصم!
به صدای سوزان کویر:
" سیما بینا "
از نرگس خوسف♥
صدای تو زیبا، صدای تو ناب است
صدای تو شفاف مانند آب است
صدای تو لبریز باران و شبنم
صدای تو روشن تر از آفتاب است
صدای تو سوزان تر از نی لبک ها
صدای تو جریان داغ مذاب است
صدای تو از ریشه های اصالت
صدای تو اصلا بدون لعاب است
صدای تو از عمق دلهای مردم
صدایی بدون دروغ و نقاب است
نه در وصف یک عده لوس عروسک
نه در مدح یک عده عالی جناب است
صدای تو چون دامن دختر دشت
پر از گل، پر از خاطرات گلاب است
صدای تو از نرگس "خوسف"♥ سرمست
و از"مود"♥ انگور سهمش شراب است
صدای تو گاهی دراین شام تیره
درخشان تر از خط تیر شهاب است
◘
اگر نشنوم روزی آواز مستت
تمامی آن روز حالم خراب است!
♥خوسف :زادگاه سیما بینا خواننده و بژوهشگر بزرگ موسیقی
♥مود:زادگاه شاعر در ۳۰ کیلومتری بیرجند
شعر تلخ آخرین
این شعر شاید شعر تلخ آخرین باشد
بگذار این هم سهم یار نازنین باشد
ای یار شاید صبح فردا پای یک دیوار
افتاده نعش سرخ من روی زمین باشد
بگذار پس دست تهی از حاصلم امشب
در باغ لیمو و ترنجت میوه چین باشد
تو آفریدی شعرهایم را به یک لبخند
این آفرینش لایق صد آفرین باشد
من در دهان زخم هایم عشق ورزیدم
ترکیب زخم و عشق – آری – بهترین باشد
آزاده تر از سرو بودم در مسیر باد
شاید لج این بادها هم از همین باشد
◘
حالا نشسته روبرویم جوخه ی آتش
شاید خدا می خواست پایانم چنین باشد!