دو غزل
بی مقدمه دو غزل:
(عاشقانه ای و درد دلی)
یک:
بايد از شاعري كناره كنم
ترك هر جشن و جشنواره كنم
ترك اين ضجه هاي ناموزون
ترك ايماژ و استعاره كنم
باز گردم به اصل ديرينم
در تو آغاز را نظاره كنم
...آه اگر گوشه ي دلت را باز
بتوانم شبي اجاره كنم
سرگذارم به روي شانه ي تو
دامنت را پر از ستاره كنم
به كتاب مقدس لب تو
به يكي بوسه استخاره كنم
يك به يك تارهاي مويت را
بوسه بنهاده وشماره كنم
بعد از آن گونه هاي گندم گون
سيب كال تو را اشاره كنم !
تا زليخاي عصر نو باشم
پيرهن بر تن تو پاره كنم !
و ز گلبرگهاي هر طرفت
عطشم را پراز عصاره كنم
تو بخواهي اگر –قجر بانو!-
از سر دشمنان مناره كنم...
***
دوست دارم تمام حرفم را
جمع يك جمله يا گزاره كنم:
برو!اما كمي توقف كن
تا تو را سير تر نظاره كنم!
دو دیگر:
گفتيد كه به دين شما مرتدم ، درست!
آتش پرست و گبر جد اندرجدم، درست!
اين جا همه فرشته و اهل عبادتيد
تنها منم كه وارث آدم بدم، درست!
هشتاد تازيانه برايم بريده ايد
مستم، و مستحق هزاران حدم، درست!
روزي هزار بار مرا توبه مي دهيد
اما دوباره در اگر وشايدم، درست!
مدحی برای هیچ نژادی نگفته ام
مقهور دولت ثقه الاحمدم، درست!
هی روبروی چشم شما سبز می شوم
هی هاله های نور شما را سدم ،درست!
تا از چراغ جادويتان غول مي پرد
فرياد مي زنم كه ملول از ددم،درست!
گاهي زبان دراز تر از پيش مي شوم
نعره زنان اي همگان بايدم،درست!
جاي دهان غنچه ي در حال وردتان
عاشق به چاك گيوه ي گل ممدم،درست!
هر چي كه گفته ايدو نوشتید و خوانده اید
كه ديگرش به ذهن نمي آيدم ، درست!!
بدرود تا حالی و بهانه ای دیگر...
آن چه می خوانید دلسروده های شاعرپیشه ای است خراسانزاد، در ایستگاه سی و هشتم زندگی و بی هیچ ادعایی.