سلام برهمه ي دوستان نازنينم!
راستش اين وبلاگ باعث شده كه مكاشفه ي آشنايي دوستاني جديد در سراسر كشور رخ دهد و معجزه ي ملاقات ياراني كه سالها از آنها به دورافتاده ام صورت پذيرد؛ اين اتفاقات بشكوه را بسيار شاكرم ؛دستان مهربان يكان يكان شما را مي بوسم و تمناي وجودم را به استقبال نظرات ارجمندتان ميفرستم؛بادا كه از انديشه ي بلندتان سرشارم كنيد.
ارادتمند و دوستدار همه ي شما خوبان
حسيني مود
و اما سه غزل:
(1)
...ولي شما؟!
من شعر شانه هاي كبودم-ولي شما؟!
مجروح شروه هاي شهودم- ولي شما؟!
چون آبشار تشنه اي از مرز تاشدن
محكوم پرتگاه فرودم- ولي شما؟!
دردشت هاي خالي از آواز ني لبك
خون گريه هاي زخمي رودم-ولي شما؟!
فانوس داغديده ي ايوان خانه ام
جامانده ي هزاره ي دودم- ولي شما؟!
اشعار من تمام يتيم اند ودربدر
بر باد رفته بود ونبودم- ولي شما؟!
دربين اولياي الهي شهرتان
از نسل قوم عاد وثمودم- ولي شما؟!
حتي براي لحظه اي آدم نبوده ام
ابليس ناسپاس سجودم- ولي شما؟!
هم رافضي و مرتدم و- ازشما به دور-
هم گبر و بت پرست و جهودم- ولي شما؟!
"نه سني و نه شيعه ام" ازنسل های دور
مشهور به "حسيني مودم" ولي شما؟! **
**اين مصراع اشاره به ضرب المثل مشهوري در جنوب خراسان دارد به اين مضمون كه:" نه سني ام ، نه شيعه؛ ازمردم مودم"!
حكايت از اين قرار است كه در زمانهاي دور در منطقه ي بيرجند بين اهل سنت و شيعيان ، تنش هاي شديدي ايجاد شده كه به جاهاي باريك كشيده ميشود؛در اين ميان روزي يكي ازاهالي زادگاه ما (مود بيرجند)- كه اكنون شهري در 30 كيلومتري بيرجند است- با مردي شمشير به دست مواجه ميشود كه از او ميپرسد: تو شيعه اي يا سني! همشهري قصه ي ما به اقتضاي حكمت و مصلحت -از آنجا كه سني يا شيعه بودن طرف مقابل مشخص نبوده است- بازيركي مي گويد: "نه سني ام ، نه شيعه؛ازمردم مودم ".اين ضرب المثل در بسياري از تذكره ها و فرهنگنامه ها آورده شده ودر چندين كتاب به عنوان مثالي از ذهن فلسفي و با درايت مودي ها ،ذكر گرديده است .
(2)
در سوگ كبوتر
دوباره چرخ زد و سيب روي سيب افتاد
واتفاق در آن لحظه ي عجيب افتاد
چكيد ماشه و شاخ شكسته ي شاتوت
هزار خوشه ي ياقوت را نصيب افتاد
به دست باد پرنده شدند پرهايش
فراز رفت و به ناگاه در نشيب افتاد
****
پريد از دل كابوس مرد زنداني
به چهارسوي قفس رعشه ي مهيب افتاد
به دشت پيرهنش باغ گل شكوفا شد
كه تازيانه به دستان نانجيب افتاد
چه شعله ها كه ميان گلوم زانو زد
چه موج ها كه به چشمان ناشكيب افتاد
زمين صفيركشان از مدار خارج شد
ودر محاق ابد ماه دلفريب افتاد
درست عقربه ها قبله را نشان ميداد
كه سرو قامت رعناي آن حبيب افتاد
درخت ماند وهريواي فصل بي برگي
خبر رسيد كه ازشاخه عندليب افتاد
(3)
گنجشك ناز
براي آرمين كوچك
كه عشق بزرگ من است
آرمين ! عشق جاودانه ي من!
خوب شد آمدي به خانه ي من
در شب تلخ سرنوشت پدر
تو شدي ماه بيكرانه ي من
گريه ي گاه گاه نيمه شبت
همدم هق هق شبانه ي من
داد وبيداد از اين زمانه ي تلخ
رفته بر باد آشيانه ي من
ودر اينجا براي ماندن نيز
بوده اي تو فقط بهانه ي من
تا نيفتاده تكيه ام به عصا
تكيه كن آشنا به شانه ي من
آسمان را به زير پر ببري
در توباشد اگر نشانه ي من!
اي تو شيرين خسرواني هام
اي تو ليلاي هر ترانه ي من
تو هميشه رديف شعر مني
بهترين كشف شاعرانه ي من
وقت مردن ندارم اندوهي
چون كه هستي تو مرد خانه ي من
آي گنجشك ناز كوچولو!
نوش جان تو آب و دانه ي من